سطرهای سپید
سطرهای دفتر مرا مو به مو حساب کن
قالب وبلاگ

زندگی مثل جوی آبی است که گاهی روی آن یخ می بندد نادان از دیدن یخ ها افسرده می شود و دانا متانت خود را حفظ می کند و به جریان آب توجه می کند و می داند که دیرباز یخ ذوب می شود و آب همچنان جریان می یابد.

[ سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٤ ] [ ٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

خداوندا:

روزهای من چون شعله های آتش زبانه کشیدند

و خاموش شدند

ولی در روشنی آنها

چهره ی تو را دیدم

و تو مرا شعری چند آموختی

که از من به یادگار خواهد ماند

عطاالله صادقی

 

[ سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٤ ] [ ٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

ای کاش می شد با حرارت خورشید ریشه های بیگانگی و تردید را سوزاند.ای کاش می شد از قفس تنگ حسرت و اندوه به آسمان آبی آرزوها پر کشید و بر بالاترین قله ی ایثار و محبت آشیانه ساخت. ای کاش می شد با ریشه هایی از ایمان با شاخه هایی از اعتماد و یکدلی با برگ هایی از تقوا و گلبرگ هایی از صفا و صمیمیت با هر چشمه ای از عاطفه و مهر و محبت در میان بوستانی پر از گذشت و مهربانی و دور از همه ی غم ها زندگی کرد .                          

 

 

[ سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٤ ] [ ٦:۳٥ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

 

 

 

ازهمان روز ازل،آب گذشـت از سر من
چه غم ار باد برد خرمن خاكسـتر من


من به اين خواستن و باختنم ساخته ام
بيخودي پا مكش اي حوصله از باور من


اولين بارِ دلم نيست كه افتاده به خاك
شرمساراست زمين از دل خاكي تر من


گر خوشيهاي مرا دوست به بيداد گرفت
بعد از اين دربدري دلخوشـي ديگر من


گله اي نيست اگر عاقبـتم مرگ شود؛
آخرين سهم من وخاطر غـم پرور من


هرگز ازخيرهسري دست نخواهم برداشت
مشو بي فايده اي عشق ! ملامتگر من


فرهاد صفريان

[ سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٤ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

 

 

 

 

یک ماهی کوچک اسیر تنگ آبم                حتی اگر باران ببارد غرق خوابم

جایی کنار چشمه و دریا ندارم                   کردند رود و چشمه و دریا جوابم

گاهی صدای برکه ها اینجا می آید           و من جای فکر برکه در فکر سرابم

دیروز مرجان ها خبر دادند دریا_                   پرسیده از این حال و احوال خرابم

فردا همین فردا سفر خوا...نه چگونه           حالا که پابند تو و شعر و ... بخوابم _

یک ماهی کوچک کجا و عشق دریا             امشب چه قدرامشب پر ازحرف و حبابم

 

                                                  راضيه ايمانی

[ سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٤ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

ای اتفاق تازه ی زندگی من نمی دانم چطور توسط نیروی جازبه ی عشق به زمین افتادی .درست مانند قانون محبت که هیچ گاه مگر در فضایی دورتر از محبت از بین نمی رود.ای مهربان چون انوار طلایی طلایه داران تو همان نوری بودی که از جانب خورشید به من که بچه ی محبت بودم تقدیم شد با اتمام قانون های مهربانیت .ای خوب ای که نگاهم به سایه سار چشمت نمی رسد  مرا دریاب ! چرا که در تمام گفته هایم تنها تویی که مانند پرتو های همگرای یک عدسی عشق تابیده می شوی و تمام وجودم را با قانون عشق+ علاقه= محبت  فرا می گیری .آری در مواردی که به آدم در حال حرکت به سمت عشق هیچ نیروی اضافی وارد نشود قدرت عشق پایسته می ماند.اما هنگامی که نیروی اضافی وارد شود قدرت عشق به صورت قدرتی اضافی برای محیط در می آید.می دانی آن زمانی است است که قدرت دوست داشتن پایسته نمی ماند. معلم خوبم خانم بهنام جو آیا تا به حال به نیروی گرانش محبت فکر کرده ای؟ نیروی گرانش محبت میان دانش آموز و معلم با حاصل ضرب مقدار عشق آنها نسبت مستقیم و با مجذور فاصله ی این دو از یکدیگر نسبت وارون دارد . آری تنها آدمیانی که وجودشان را برای فهمیدن این موضوع در میان گذاشته اند آن را می فهمند یعنی بچه های خوب رشته ی ریاضی برای همین تو را قانون گرانش محبت می نامم چون ماندگاری ای زیبای ماندگار.

 

 

تقدیم به دبیر فیزیک خوبم خانم مریم بهنامجو

[ سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٤ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سطر سطر دفترم جای ردپای توست
صفحات اختصاصی
امکانات وب

فروش بک لینک