سطرهای سپید
سطرهای دفتر مرا مو به مو حساب کن
قالب وبلاگ

عزیز شعرهای من به شانه ام نگاه کن

تمام غربت مرا به یک اشاره کاه کن

اگر در انتخاب شعر اشتباه کرده ام

تو را به حرمت غزل قسم تو نیز اشتباه کن

تو از تبار نو بهار قلب های ساده ای

برای این شکسته دل تو فکر سر پناه کن

همیشگی ترین من مرا ز خود نجات ده

و شانه های درد را دوباره تکیه گاه کن

به حرمت دلت قسم اسیر دست بودنم 

عنايتی به حال اين اسير بی گناه کن

نوشته شده در ساعت 19:45توسط رژانو

[ دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٤ ] [ ٦:٤٥ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

سالیان درازی است که تلاطم ابری چشمهایمان بغضی برای گریه کردن آرزو می کند بهانه ای برای توفانی شدن و باریدن! اما باریدن بر کدام مزار؟کدام تربت؟ کدام نشان؟ که هیچ نشانی از آسمانی ترین خاک ها در دست نداشتیم .از آن شب بی نشان که آفتاب پیکرت را در صندوق چوبین نهادند و بر دوش های بی تاب همسرت تا مزاری بی نشان راهنمون شدند آسمان از اندوه بزرگ شانه های لرزان همسرت که همیشه نشانه ی استواری و عظمت بود تا قیامت لرزان است.پدرانمان از علی آموختند آشکارترین راهنمای تربت تو را! بانو! سالیان درازی است که نشان مزارت را در دل داریم .سالیان طولانی پدران و مادرانمان بر این نشان گریستند و راهی از درون جستند تا مزار مصفایت تا حضور بهشت که تو تمامی بهشت خداوندی!سالیان دراز سینه به سینه نشان مزارت را از پدر به فرزند نمایاندیم و چشم در چشم خانه دیده گرداندیم تا حضور آفتاب را در خانه دل به تماشا نشستیم و گریستیم و مزار نا پیدایت را به آب دیدگان شستیم.سالیان دازی است که هر شب روح در چشمه اشک غسل داده ایم و ظلمات دیده و دل را در حضور مزارت آیینه خورشید کرده ایم .بانو! تهمت بزرگی است مزار گمشده تربت بی نشان!چگونه باور کنیم بی نشان مزارت را که تو در قلب های شیعیانت نشان داری.آری ما با حجاب که نشان عفت توست و نماز که گلی از باغ بهاریت است راهت را ادامه می دهیم.

 

قلب ها هم بی قراری می کنند

اشک را از چشم جاری می کنند

چشم ها در ماتم دخت رسول

دیده ها را آبیاری می کنند

ای تو معنای نجابت یاس من

بچه ها هم سوگواری می کنند

ابرها در ماتمت هر روز و شب

آسمانم را بهاری می کنند

در عزایش اختران هم بی قرار

در وجودم آه و زاری می کنند

در آخر شهادت بانوی دو عالم را به همه تسلیت عرض می کنم.

 

* نوشته شده در ساعت 19:05 توسط رژانو

[ شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٤ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

من هم شعر می گویم

آن سوتر از رویا کسی هرگز از نگاهم نمی فهمد که من هم شعر می گویم

کسی هرگز نمی داند که در ذهن کوچک شلوغ من چه واژه هایی در گیر و داد قافیه می گردند

کسی نمی داند که شعر من پر است از امواج رویایی

شعر من کبوتریست در زندان وجودم و پرواز به اوج آسمان آبی آرزوی اوست

مباد روزی که ذهن من به قبرستان اشعارم بدل گردد

مباد آن روز کبوترم بی آشیان گردد

خودم آزاد خواهم کرد در میان سطرهای سفید دفترم

وخطوط همیشه سبزدستانم

که آزادی کبوتر شعرم آرزوی اوست

 

 

*نوشته شده در ساعت 9:45 توسط رژانو

[ جمعه ۳ تیر ۱۳۸٤ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سطر سطر دفترم جای ردپای توست
صفحات اختصاصی
امکانات وب

فروش بک لینک