سطرهای سپید
سطرهای دفتر مرا مو به مو حساب کن
قالب وبلاگ

سلام  دوستان عزيزم....

منم مثل اينكه از طرف گلبرگ خانوم عزيزم به يه بازي دعوت شدم كه بايد به بعضي سوالا در مورد خودم جواب بدم البته منتظر نظرات شما در مورد پست قبلي هم هستم.. ..پس بدون هيچ سخني ميريم سر اصل مطلب.

 

1:ترس هاي دوران بچگي

از اونجايي كه بنده توي بچگي زياد ترسو نبودم و هميشه نسبت به بقيه شجاع تر هم بودم اما يادمه هميشه از سوسك و موش مي ترسيدم . ....با اين وجود خيلي چيزاي ديگه ايي بود كه من ازش بترسم اما الان درست و حسابي يادم نيست ...ولي يادمه خيلي از موش ترسيده بودم و از شانس بعد من شب بعد اينكه از يه مهموني بر مي گشتيم كه نمي دونم چه عوضي موش مرده رو انداخته بود تو كوچه .منم كه استاد جيغ كشيدنم توي اون شب تاريك يه جيغ بلند زدم كه باعث عصبانيت همه شد .بعدم من مثل آدمايي كه انگار هيچ كاري نكرده بودن به روي خودم نياوردم ...

 

۲- فیلم زندگی :

1 . چهار اتفاق بزرگ زندگیتون که باید حتما بهش اشاره بشه کدومها هستن؟

 

در مورد فيلم زندگيم خيلي دوست دارم خودم بشينم و فيلم نامه زندگيمو بنويسم اما تا حالا اصلا شرايطش پيش نيومده ..اما بلاخره همين كارم مي كنم. ..دوست دارم همه اتفاق هاي خوب و بد زندگيمو بنويسم تا وقتي كه خيلي پير شدم بشينم و همشونو بخونم  ...الانم دارم تقريبا همين كارو مي كنم ..هميشه موقع هايي كه دوست دارم خاطراتمومي نويسم ...از وقتي كلاس چهارم دبستان بودم خاطره مي نويسم ..الان كلي دفتر خاطرات دارم  ..مامانم خيلي دوست داره من هميشه  خاطراتمو بنويسم منم به حرفش گوش كردم و هميشه تقريبا هر روز من خاطراتم و همچنين نگراني يا خوشحال بودنم رو توي اون دفتر مي نويسم ..درواقع اون دفتر يه جورايي هم سنگ صبورمه و هم يه فيلم نامه ناقص از زندگيم. .اينكه بخوام از كل زندگيم چهار خاطره رو بيرون بكشم  اول از همه دوست دارم موقعي كه به دنيا اومدم رو نشون بدن ...چون خيلي دوست دارم ببينم اون موقع مامانم اينا چه حس و حالي داشتن آخه من بعد از سه پسر به دنيا اودم و مامانم خيلي دوست داشته يه دختر به دنيا بياره . ...اتفاق دوم  هم زمانيه كه عروسي داداش فرهادم بود ..اون موقع من سوم راهنمايي بودم ..اما بهترين خاطره زندگيم توي عروسي داداشم خلاصه ميشه ..خيلي خوش گذشت ...اتفاق سوم هم به زماني بر مي گرده كه من براي اولين بار دوست دختر اينترنتيم يعني از دوستاي وبلاگيم رو ديدم ..ديدن مطهره واسم خيلي جالب بود ..اون موقع من تا صبح روز ديدارمو باهاش تجسم مي كردم ..من و آبجي سمي و زنداداشم رفتيم شابدالعظيم تا مطي جونم رو ببينم . ..ديدنش واسم خيلي خوب شد ..مطهره يكي بود عين خودم ..ظاهرش رو دوست داشتم يه دختر خيلي خوب و مهربون كه الان جاي آبجي منه ..اون روز حتي طعم بستني كه خورديم يادمه ...من واسه مطي جون سوغات كرمانشاه برده بودم . اونم واسه من عروسك خريده بود كه الان روي مانيتور كامپيوترمه ..خيلي دوست دارم يه باز ديگه مطي جون رو ببينم . ....اتفاق بعدي هم اينكه اولين بار وبلاگ زدم ...خيلي برام جالب بود ..خيلي وبلاگمو دوست داشتم ..دوم دبيرستان بودم كه وبلاگ زدم ..اون اولا هم قالبم بنفش بود و اولين كامنتي كه داشتم از ماهان بود ....اينا اتفاق هاي خوب زندگي من بوده كه دوست دارم نشون داده بشه ..اتفاق بدم تو زندگيم خيلي داشتم اما دوست ندارم توي فيلم زندگيم باشه ..چون حتي ياد آوري اون خاطرات خيلي ناراحتم مي كنه و خيلي عذابم ميده ...اما اينا خاطره هاي قشنگ زندگي من بودن ..خيلي خاطره خوب از زندگيم ندارم خيلي فكر كردم تا اينا يادم اومد...

 

2. چهار اتفاق مهم که اگه بهشون اشاره نشه خیلی بهتره:

 

همون خاطره هاي بد و ناراحت كنندمه ..مثلا مرگ بابام و از دست دادن ناگهاني يكي از داداشام ...اما دوست ندارم موقع هايي كه خطا و اشتباه كردم هم تكرار بشه و بخوام بهشون اشاره كنم.

 

3. خلاصه ای از اخلاقتون به اضافه شخصیت و غیره که باید بهشون اشاره بشه ؟

 

از اخلاقم فقط مي تونم بگم تا دلتون بخواد ساده هستم يعني خيلي زود به ديگران اعتماد مي كنم خيلي هم ضربه خوردم مي خوام ديگه اينجوري نباشم ..يه دختر مهربون و شوخ طبعم ...البته اينو بايد از خود دوستام بپرسم كه اخلاقم چه طوريه..اما در كل خيلي كم عصباني ميشم ...اگه كسي از دستم ناراحت بشه سريع مي رم معذرت خواهي مي كنم و از دلش در ميارم ...در هر حال هم خصوصيان بد دارم هم خوب ..اما خصوصيات خوبم بيشتره ...(ياد بگيريد كه چه طوري از خودتون تعريف ول كنيد.)توي مدرسه از شلوغ ترين بچه هاي كلاس بودم خيلي شيطوني مي كردم ..سر همين شلوغيم دو تا منفي از فيزيك گرفتم ...البته بعد با خواهش و تمنا پاك شد ...و اينكه بعضي از مواقع به طور ناگهاني غرق در افكار خودم ميشم و دوست ندارم كسي وارد اين حريم بشه ...اگه كسي بپرسه چرا ناراحتي عصباني ميشم .دوست دارم اون موقع ها فقط تنها باشم و با خداي خودم رازونياز كنم...فقط دو چيز عصبانيم مي كنه اينكه كسي بخواد به شخصيتم توهين كنه و كسي بخواد يه چيزي بگه كه در مورد انكار كردن مسائل مذهبي باشه ..اون موقع هم عصباني ميشم هم ناراحت.

 

 با در نظر گرفتن چهره "واقعیتون" کدوم یکی از هنرپیشه ها رو برای بازی نقش انتخاب می کنید ؟

 

اگه از نظر قيافه باشه  ترجيح مي دم كه سميرا سياح نقش منو بازي كنه چون يه جورايي البته الان ديگه نه اما بهش شباهت دارم ...اما اگه از نظر سختي كشيدن باشه بايد حتما يانگوم نقشمو بازي كنه(فقط بايد يانگوم باشه ها ..كس ديگه قبول نداريم ها)  ...از نظر مهربوني و اخلاق هم بايد آناهيتا همتي نقشمو بازي كنه....

 

۳ـ معرفی نامه

 

۱-خودتو معرفی کن:

 

 رژانو هستم .18 سال و يازده ماهمه ...از خطه زيباي كرمانشاه .شهرستان هرسين

 

۲-فصل و ماه و روزی که دوست داری:

 

فصل فقط پائيز رو دوست دارم چون خودم دختري هستم كه توي پائيز به دنيا اومدم واسه همينم عاشق پائيزم ..عاشق روزاي باروني و بدون چتر توي خيابون راه رفتنم ...ماه هم آبان رو دوست دارم هم ارديبهشت و مهم مهر البته همه ماه ها رو دوست دارم  اما از خرداد بدم مياد چون ياد امتحان دادن ميفتم .روزي كه دوست دارم فقط تولد خودمه يعني  هيجدهم آبان ماه .

 

۳-رنگ تو:

 

من عاشق قرمزم شايد به خاطر اينكه پرسپوليسيم ..اما آبي كم رنگ هم دوست دارم .صورتي رو هم دوست دارم ....

 

۴-غذای مورد علاقه:

 

در كل هر غذايي كه خوشمزه باشه دوست دارم اما ماكاراني و لازانيا و قرمه سبزي رو بيشتر از همه غذاها دوست دارم .

 

۵-موسیقی مورد علاقه: 

 

هر چي باشه كه به روحيم بخوره دوست دارم ...آهنگ هاي غمگين رو بيشتر دوست دارم ...اما آهنگ شاد هم گوش مي كنم....از خواننده ها هم فقط گوگوش رو دوست دارم و شادمهر ...ازخواننده هاي مجاز هم فرزاد فرزين رو دوست دارم (مطي يادته سر اين فرزاد فرزين چقدر تو چت بحث كرديم ..) ...محسن يگانه و احسان خواجه اميري رو هم دوست دارم .

 

۶-بدترین ضد حالی که خوردی:

 

چيزاي زيادي ممكنه ضد حال باشه ..مثلا توي يه موقع خيلي مهم كارت اينترنتت تمو بشه كه خيلي واسم پيش اومده/ يا اينكه فكر كني يه ادمي خيلي خوبه اما بعد بفهمي با كسي كه توي ذهنت بود خيلي فرق داره از همه لحاظ ...

 

۷-بزرگترین فولی(سوتی) که تاحالا دادی:

 

تا دلتون بخواد سوتي دادم اونقدر زياده كه يادم نيست ...

 

۸-ناشیانه ترین کاری که کردی:

 

چيزي يادم نيست اما در اين مورد هم خيلي زياد بوده ...

 

۹-بهترین خاطره ی زندگیت:

 

اينو گفته بودم ...اما بازم ميگم عروسي داداشم .....

 

۱۰-بدترین خاطره ی زندگی:

 

دوستي با آدمايي كه خيلي با خودم از هر نظر فرق داشتن ....اونا بدترين خاطره هاي زندگي منو به وجود آوردن .

 

۱۱-شخصی هست که بخوای ملاقاتش کنی:

 

خيليا هستن كه دوست دارم ببينمشون ..مثل همين دوستايي كه توي وبلاگم دارم ...پانتي ،آرزو ،گلبرگ ،فافا ،ريما ،ساناز ،ساينا ،عطيه ،مانا ،مهسا ،مينا ،نازنين ،مطهره ،مهراوه ،مهناز و.....

 

۱۲-برای کی دعا میکنی:

 

واسه خودم،خونوادم،فاميلامون،دوستام و هر كي ازم بخواد واسش دعا كنم.البته يه دعاي كلي هم واسه همه مي كنم يعني واسه همه آدما..

 

13-به کی نفرین میکنی:

 

 اهل نفرين كردن نيستم .دوست دارم كسي رو نفرين نكنم...خيلي بودن كه در حقم بدي كردن اما بايد هميشه گذشت داشت .به جاي نفرين سعي مي كنم ببخشمشون تا بعضي هاي ديگه هم منو ببخشن.

 

۱۴-وضعیتت در ۱۰ سال آینده:

 

نمي تون آينده رو پيش بيني كنم ..اما مي دونم يه زندگي آروم دارم ..يه خانوم مهندس هستم ...مدركم هم احتمالا تا فوق ليسانس باشه...اما مي دونم به خيلي چيزايي كه آرزومه مي رسم و خيلي چيزاي خوب توي زندگيم دارم ...تا اون موقع حتما تونستم مامانم بفرستم مكه ..يا اينكه يه كوچولو از زحمت هاي همه اطرافيانمو جبران كرده باشم ..مثلا زحمت هايي كه مادرم برام كشيده ،برادرم ،آبجيم و زنداداشم .....اما من ممكنه كه آرزوهامو فراموش كنم اما خدا آرزوهاي منو فراموش نمي كنه تا 10 سال ديگه من تقريبا به همشون رسيدم البته اگه عمري باشه و من زنده باشم ..

 

***************************

 

در آخر از گلبرگ خانوم عزيزم ممنونم كه منم به اين بازي دعوت كرد .....روزايي قشنگي رو واسه همتون آرزو مي كنم....شاد باشيد دوستاي عزيزم...

[ دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

بر سر گور کشیکی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است

کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگتر که شدم متوجه

شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم.درسالخوردگی

تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم. اینک در آستانه مرگ هستم

می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم ، شایدمی توانستم دنیا

را تغییر دهم.

***************************

بر پیکره خاموش پائیزان خوب بنگر

و به یاد آر

که روزی بهارانش میخواندی

این زمین مرده رو به فراموشی را

بر سقوط برگ های زرد و نارنجی خوب بی اندیش

و به یاد آر

که روزی از روییدنشان چقدر شادان بودی

اگر کمی گوش فرا دهی

خواهی شنید

لالایی پائیزان را در گوش درخت

روییدن و سقوط

فراز و فرود

آری این رسم است

رسمی دیرین

این رسم را از پائیزان بیاموز

من

تو و ما

همه برگی هستیم

در پیکر این درختستان

دلخوش به سبزی خویش مکن

که روزی

روزگار زردی و سقوط فرا خواهد رسید

و از زردی و سقوط ننال

که هر پائیزی را بهاریست به دنبال

 

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦ ] [ ٧:٤٧ ‎ق.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

 

مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود.  

        

ابلیس را دید که با انواع طنابها به دوش درگذر است.

 

کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس ، این طنابها برای چیست؟

 

جواب داد: برای اسارت آدمیزاد.

 

طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان ،

 

طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند.

 

سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت و گفت:

 

اینها را هم انسان های باایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به

 

نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند.

 

مرد گفت طناب من کدام است ؟

 

ابلیس گفت : اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم،

 

خطای تو را به حساب دیگران می گذارم ...

 

مرد قبول کرد .

 

ابلیس خنده کنان گفت :

 

عجب ، با این ریسمان های پاره هم می شود انسان هایی چون تو را به

 

بندگی گرفت!

 

(برگرفته از وبلاگ سهراب سپهری)

 

 

*********************

 

همیشه به یاد داشته باش

 

تا به فراموشی بسپاری

 

آنچه را که اندوهگینت می سازد

 

اما

 

هرگز فراموش مکن

 

به یاد داشته باشی

 

آنچه را که شادمانت می سازد

 

کاش بدونی چقدر دوست دارم.

 

 
[ چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

از عجيبترين چيزها

 

اينكه خدا را بشناسي ولي او را دوست نداشته باشي

و ندايش را بشنوي سپس اجابت را به تاخير بياندازي

و سود معامله با او را بداني ولي با ديگري ستد نمايي

و مقدار خشمش را بداني و نافرمانيش كني

و درد و وحشت گناه را چشيده باشي و قرب او را با فرمانبرداريش نخواهي

و تنگي قلب هنگام مشغوليت در صحبت با غير را احساس كرده باشي

و مشتاق به شرح صدر با ياد و مناجات او نباشي

و عذاب دلدادگي به غيرش را چشيده باشي ولي با روي آوردن و توبه به درگاهش از آن نگريزي
و عجيبتر از اينها همه:

اينكه مي داني محتاجترين كس به اويي

و از او رويگرداني و به سوي آنچه كه تورا از او دور سازد مشتاقي  .

ما آدما فقط ياد گرفتيم موقع درد گريه كنيم ،وقتي با مشكلي روبرو مي شيم فكر كنيم حتما خدا دوسمون نداره كه داره همچين مشكلاتي سر راهمون قرار ميده ..چند وقته كه همش فكر مي كنم چرا بعضي آدما اونقدر از ياد خدا غافل ميشن كه به خودشون اجازه ميدن به وجود خدا شك كنن

آدمايي كه وقتي به دنيا نگاه مي كنن و همه چيز رو نشانه هايي از وجود خدا مي بينن خودشونو به نفهمي ميزنن و ميگن همه چيز دروغه...من خودم توي زندگيم خيلي مشكلا و سختي ها برام پيش اومده اما هيچ وقت اميدم رو از دست ندادم ..هميشه خدا رو توي تك تك لحظات زندگيم حس كردم با اينكه شايد هنوز بنده خيلي خوبي براي خدا نبوده باشم ...خدا توي وجود همه ما آدما يه دل گذاشته كه فقط جايگاه خودشه و هيچ كس ديگه ايي نمي تونه وارد اون حريم بشه پس چه دليلي وجود داره كه ما آدما به خودمون جسارت بديم و وقتي مشكلي برامون پيش بياد به خدا توكل نكنيم....من هميشه فكر مي كردم همه آدما حتي اگه بد باشن نمي تونن توي موقع سختي به خدا پناه نبرن و همه اگه چيزي پيش بياد فوري به خدا توكل مي كنن يا وقتي مشكل بر طرف شد از خدا شكر گزاري مي كنن اما مثل اينكه اين طور نيست ....حتي الان دلمم واسه خودم مي سوزه كه چرا اگه به چيزي نرسيدم خودم رو ناراحت كردم ...چون بعدش فهميدم اين به صلاحم بوده و همون بهتر كه بهش نرسيدم...خدا خيلي خوبه ما حتي نبايد به خودمون جسارت بديم بهش فكر نكنيم ...خدا توي تك تك لحظات ما وجود داره و از رگ گردن به ما نزديكتره....حالا خوشحالم كه هميشه درد و دلمو توي يه دفتر واسه خداي خودم مي

نويسم چون اين طوري خدا هميشه پيش منه

 

 

***************************

مشكلات بعد كنكور

اين چند وقته خيلي درگيرم..از اين طرف كنكورمو اون طوري دادم كه اصلا كسي فكر نمي كرد اين جوري بشه و از طرف ديگه مي خواستم تكميل ظرفيت شركت كنم و انتخاب رشته كنم ،اما وقتي با بزرگترام مشورت كردم ترجيح دادن كه اين كار رو نكنم و بشينم مثل آدم حسابي درس بخونم...بهم گفتن تو تازه امسال اولين سالت بود كه شركت كردي باز خدا رو شكر قبول شدي و مجاز به انتخاب رشته هم شدي خيلي از بچه ها آرزوشون بود كه مجاز مي شدناما با اصرار هاي اينجانب بلاخره قبول كردن كه تكميل ظرفين شر كت كنم ..مثلا من يه دختر عمه نا تني دارم كه دو ساله پشت  كنكوره..امسال آرزو مي كرد كه مجاز بشه و بره پيام نور بخونه....اما نشد ..و من فقط هدفم اينكه كه به رشته ايي كه دوست دارم برسم اونم دانشگاه تهران باشه...هميشه دوست داشتم يا مهندسي كامپيوتر يا مهندسي پزشكي قبول شم اما امسال نتونستم هيچ كاري بكنم ...الانم سخت مشغول برنامه ريزي واسه درس خوندن دوباره هستم ...كه اميدوارم خدا كمكم كنه و بتونم به هدفي كه دارم برسم...خواستم علمي كاربردي هم شركت كنم كه اونم توي مجلس خونواده ما تصويب نشد ...حالا من موندم واسه كنكور سال بعد بخونم يا تكميل ظرفيت شركت كنم و برم؟....واسم دعا كنيد ....

 

*****************************

 

پ.ن۱:اين پست رو از دل مشغولي هاي خودم نوشتم به سفارش فافاي عزيزم.

پ.ن۲:دوست دارم نظرتونو واسه اينكه امسال برم دانشگاه يا بشينم بخونم سال بعد برم بدونم.

 

[ یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦ ] [ ٥:٢٦ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

   

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا

 

هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:" می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را

 

می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد."


و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش

 

دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آن چه سنگینی

 

سینه توست."


گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو

 

همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم

 

کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.


سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:"ماری در راه

 

لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی."


گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.


خدا گفت:" و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی

 

ام برخاستی!" اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...


های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

 

 ********************

تو خوب می دانی

آری

تو خوب می دانی

برای هر که دلش در هوای عشق تپید

و روشنایی صبح و سپیده را می خواست

سرود سبز پرنده

طنین گام بهار

طلوع مشرقی چهره مقدس توست

هزار پنجره باز است

هزار پنجره خاموش

و نام پاک تو را بادهای نجواگر

برای جنگل و دریا

به ارمغان برده است

و هر که نام تو را از زبان باد شنید

برای آمدنت

هزار دست دعا

سوی آسمان برده است

جهان در انتظار تو می باشد.

********************

زیر گنبد کبود


جز من و خدا


کسی نبود


روزگار رو به راه بود


هیچ چیز



نه سفید و نه سیاه بود


با وجود این


مثل اینکه چیزی اشتباه بود

زیر گنبد کبود


بازی خدا


نیمه کاره مانده بود


واژه ای نبود و هیچ کس


شعری از خدا نخوانده یود

تا که او مرا برای بازی خودش


انتخاب کرد


توی گوش من یواش گفت :


تو دعای کوچک منی


بعد هم مرا


مستجاب کرد

پرده ها کنار رفت


خود به خود


با شروع بازی خدا


عشق افتتاح شد


سال هاست


اسم بازی من و خدا


زندگیست


هیچ چیز


مثل بازی قشنگ ما


عجیب نیست


بازیی که ساده است و سخت


مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن


کار مشکلی ست


زندگی


بازی خدا و یک عروسک گلی ست...

 *******************

 

[ یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦ ] [ ۳:۱٥ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد

شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن ار سوراخ کوچک پيله را تماشا کرد

آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد

آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد

پروانه به راحتي از پيله خارج شد، اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بود

آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد

او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند

! اما چنين نشد

در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند

آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را

خدا براي پروانه قرار داده بود، تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود

و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد

گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داري

اگر خداوند مقرر مي کرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم، فلج مي شديم

به اندازه کافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز کنيم

من نيرو خواستم و خداوند مشکلاتي سر راهم قرار داد، تا قوي شوم

من دانش خواستم و خداوند مسائلي براي حل کردن به من داد

من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم

من شهامت خواستم و خداوند موانعي سر راهم قرار داد، تا آنها را از ميان بردارم

من انگيزه خواستم و خداوند کساني را به من نشان داد که نيازمند کمک بودند

من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت کنم

من به آنچه خواستم نرسيدم

اما !!!

آنچه نياز داشتم، به من داده شد

نترس، با مشکلات مبارزه کن و بدان که مي تواني بر آنها غلبه کني

از کتاب پيله و پروانه

پرستو ابراهيمي

[ دوشنبه ٩ مهر ۱۳۸٦ ] [ ٥:٢٥ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

[ پنجشنبه ٥ مهر ۱۳۸٦ ] [ ٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سطر سطر دفترم جای ردپای توست
صفحات اختصاصی
امکانات وب

فروش بک لینک