سطرهای سپید
سطرهای دفتر مرا مو به مو حساب کن
قالب وبلاگ

زمستان می رسد ز راه

و تک درخت خانه می رود به خواب

و آفتاب مهربان

دگر نشانی ندارد در هیچ جا

و سرد می کند مرا

حضور برف

آسمان تاریک و با خورشید بیگانه است

کوچه ها برفی

صبح های مه گرفته

پاهای مانده در برف

و راه های مسدود

رفت و آمدهای محدود

در دلم جوانه می زند

بوته های بی سرانجام،شاخه های پیر

و باز هم

زمستان می رسد ز راه

و تک درخت خانه می رود به خواب

.: خودم :.

[ یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧ ] [ ٦:٠۳ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

 

 

بی شک همه ما وقتی بچه بودیم مادرهایمان برایما لالایی خواندد..لالایی هایی که هنوز هم به یاد داریم و همیشه با به یاد آوردنش نوعی خوشحالی ذات نصیب ما می شود..

مادران ما ناخودآگاه برای ما لالایی می خواندد،بدون اینکه از وزن و قافیه چیزی بدانند اما همان اندازه که نوعی آهنگ درونی هدایتشان می کرد کافی بود..

در واقع لالایی ها آغاز گر ادبیات زنانه بوده اند که در پای گاهواره بچه هایشان شروع کرده اند و این زبان نسل به نسل انتقال یافته و همه ما بدون شک در مورد آن چیز هایی می دانیم..مادران ما با خواندن لالایی گاهی برای ما سربلندی آرزو می کردند و گاهی سلامتی و بعضی اوقات هم همراه لالایی ها خودشان را فدای ما می کردند!!

رابطه لالایی بین مادر و کودک نوعی احساس به وجود می آورد که باعث می شود هر دو آرام باشند و کودک بدون اینکه گریه کند به صدای مادرش گوش دهد و همراه لالایی خوابش ببرد!

 

 ننوها را می بندند. چنانکه یک لالایی ملایری هم می گوید :

لالالالا کنم ایواره وختی         للوته بونم، شاخ درختی

که در مجموع یعنی غروب هنگام، تو را لالایی می گویم و للویت (= نانو = ننو) را بر شاخه ی درختی می بندم.(ترانه و ترانه سرایی، ص 186)
برای بستن ننو در اتاق معمولا دو میخ طویله ی بزرگ به دو زاویه ی روبروی هم، به دیوار اتاق می کوبند و گهواره را که معمولا از جنس چرم یا پارچه ی سختی است، با طناب های محکم عَلـَم می کنند. وسعت تاب این گاهواره بسیار زیاد است، یعنی با یک تکان دست، از این سوی اتاق تا آن سوی دیگر تاب برمی دارد و گاه صدای تاب گهواره و حتا صدای کلیک میخ طویله با زمزمه ی لالایی می آمیزد، که حال و هوای خوشی بوجود می آورد.

در واقع نوع لالایی در همه جای ایران متفاوت است و مادران طبق عادات و رسوم خودشان برای کودکانشان لالایی می خوانند..لالایی که شعر از آن مادر است و آهنگش نصیب کودک می شود! در واقع در لالایی مادر آنچه را از دل خود احساس می کند به زبان می آورد و در آن لحظه جز خودش و کودکش و گهواره به هیچ چیز دیگر نمی اندیشد..مادر در هنگام لالایی کردن برای کودکش از وضیعت خود و پدرش حرف می زند و با او درد و دل می کند!!لالایی نوعی ترانه سرایی زنانه است و فقط یک مادر می تواند آن را بسراید و برای کودکش بگوید.

 بطور کلی لالایی ها را می توان به شیوه ی زیر دسته بندی کرد :

1. لالایی هایی که مادر آرزو می کند کودکش تندرست بماند و او را به مقدسات می سپارد :

لالالالا که لالات می کنم من       نگا (=نگاه ) بر قدوبالات می کنم من
لالالالا که لالات بی بلا باد        نگهدار  شب  و  روزت  خدا  باد  !

 

لالاییت می کنم خوابت نمیاد            بزرگت کردم و یادت نمیاد
بزرگت کردم و تا زنده باشی          غلام حضرت معصومه باشی

 

2. لالایی هایی که مادر آرزو می کند، کودکش بزرگ شود، به ملا برود، و با سواد شود :

لالالالا عزیز ترمه پوشم            کجا بردی کلید عقل و هوشم
لالالالا که لالات بی بلا باد        خودت ملا، قلمدونت طلا باد !

 

لالالالا عزیز الله      قلم دس ( دست) گیر، برو ملا      بخوون جزو کلام الله

 

3. لالایی هایی که مادر آرزو می کند کودکش به ثمر برسد :

لای لای دییم یاتونجه           گؤ زلرم آی باتونچه
لالایی می گویم تا به خواب روی   ادامه می دهم تا ماه فرو رود
سانه رم الدوز لری              سن حاصله یتوننچه
 و ستاره ها را می شمارم     تا تو بزرگ شوی و به ثمر برسی

 

4. لالایی هایی که مادر در آنها به کودک می گوید که با وجود او دیگر بی کس و تنها نیست :

الا لا لا تو را دارم               چرا از بی کسی نالم ؟
الا لالا زر در گوش              ببر بازار مرا بفروش
به یک من آرد و سی سیر گوش ( گوشت)

 

لالالالاگل آلاله رنگم             لالالالا رفیق روز تنگم
لالالالا کنم، خووت کنم مو        علی بووم و بیارت کنم مو
( خوابت کنم من)               ( علی گویم و بیدارت کنم من)

 

5. لالایی هایی که مادر آرزو می کند کودکش - چه دختر و چه پسر - بزرگ شود و همسر بگیرد و او عروسی اش را ببیند :

لایلاسی درین بالا          یو خو سو شیرین بالا
( کودک نازم که لالایت سنگین است       خوابت شیرین است)
تانریدان عهد یم بودو       تو یو نو گؤ روم بالا
( با خدا عهد کرده ام که      عروسی تو را ببینم)

 

نمونه ی دیگر :

قیزیم بویوک اولرسن    بیرگون اره گیدرسن
 دخترم روزی بزرگ خواهی شد       به خانه ی شوهر خواهی رفت
الله خوشبخت ایله سین    بیرگون ننه ایله سین
خدا تو را خوشبخت کند !         که روزی مادر خواهی شد

 

گاه در این دسته از لالایی ها رگه هایی از حسرت و رشک ورزی به چشم می خورد :

گل سرخ منی زنده بمونی           ز عشقت می کنم من باغبونی
تو که تا غنچه ای بویی نداری       همین که گل شدی از دیگرونی

 

6. لالایی هایی که مادر آرزو می کند هنگامی که کودکش بزرگ شد قدرشناس زحمات او باشد :

لای لای د یم آد یوه      تاری یتسون داد یوه
لالایی گفتم به نام تو      خداوند یاور و داد رس تو باشد
بویو ک اولسان بیرگون سن   منی سالگین یاد یوه
روزی که بزرگ شدی    زحمات مرا به یاد آوری

 

اما خود پیشاپیش می داند که کودک فراموش خواهد کرد :

لالاییت می کنم با دس ( دست) پیری         که دسّ مادر پیرت بگیری
لالاییت می کنم خوابت نمیاد                    بزرگت می کنم یادت نمیاد

 

7. لالایی هایی که مادر در آنها از نحسی کودک و از اینکه چرا نمی خوابد گلایه می کند. این لالایی ها گاه لحنی ملامت بار و گاه عصبی و گاه طنز آمیز دارد :

لالالالا گلم باشی               تو درمون دلم باشی
بمونی مونسم باشی           بخوابی از سرم واشی

 

نمونه ی دیگر :

لالالالا گل پسته            شدم از گریه هات خسته ...

 

نمونه ی دیگر :

لالالالا گل زیره            چرا خوابت نمی گیره ؟
به حق سوره ی یاسین        بیا یه خو تو را گیره
                       بیاید خواب و تو را فرا گیره                    

 

 

« لالایی کن بخواب خوابت قشنگ

گل مهتاب شبات هزار تا رنگه

یه وقت بیدار نشی از خواب قصه

یه وقت پا نزاری تو شهر غصه

لالایی کن مامان چشماش بیداره

مثل هر شب لولو پشت دیواره

دیگه بادکنک تو نخ نداره

نمی رسه به ابر پاره پاره»

 

یکی از آهنگ های گوگوش

 

 

پ.ن:بعضی از قسمت ها برگرفته از مقاله پیرایه یغمایی می باشد و در ادامه مطلب میتوانید بقیه مطالب را بخوانید!

 

پ.ن:حتی گوگوش هم در شعرهایش نوعی لالایی رایادآوری می کند.

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

روزهای زمستانی هم در حال گذر است و تا چشم باز کنم باز هم بوی عید می آید...زمستانی سرد را داریم پشت سر هم می گذرانیم با اینکه در برابر آن همه برفی که سال گذشته بارید زمستان امسال را برفی ندیدم اما از اینکه روزهایم اینقدر زود می گذرند اندوهگین می شوم!

تاسوعا و عاشورا هم گذشت...عزاداری های خودمان را کردیم اما دریغ از حسی که قبلا داشتیم و الان به کمرنگی می گراید!با این وجود هیچگاه اجازه نمی دهم دنیای مدرنم مرا از این قضایا دور کند و حضور محرم را برای من کم رنگ کند!

وبلاگ پابه پای اشک را راه اندازی کردم به یاد همین دوران محرم...البته در مسابقه هم شرکت کردم که هنوز نتایجش نمانده است!!

از خودم بگویم از اینکه قرار است در فاوا نیوز بنویسم و از لطفی که خانوم پولادزاده به من داشتند...از اینکه دیگر وبلاگم در لیست محبوبترین وبلاگ های پرشین بلاگ نیست و از بابت خیلی شاکی بودم اما خب جای من را خانوم الهام پاوه نژاد گرفتند که هم زبان خودم هستند!

از اهدای لوح تقدیری که گروه وبلاگ نویسان شهرمان به من تقدیم کردند و ....

راستش را بخواهید روزهایی نسبتا خوبی می گذرانم..همه چیز خوب است..اما هوس باران کرده ام و اینکه دستانم را باز کنم و یک ریز چشمانم را ببندم و حضورش را حس کنم...

 

 

دستانم را می گشایم

 

به آسمان نگاه می کنم

 

حضورش راخوب حس می کنم

 

یک ریز می بارد

 

حس قشنگیست

 

 بارش باران

 

 

از آشنائی ام با هنرمندانی که به تازگی در دنیای وبلاگ نویسی پیدا کرده ام،دوستان مهربانی که همیشه نسبت به من و وبلاگم لطف داشتند..

وقتی به آرشیو وبلاگم نگاه می کنم و نوشته های اولم را می خوانم میبینم که واقعا بزرگ شده ام و حتی ریتم نوشتنم هم تغییر کرده است و این خوب است..البته برای من..

همین چند سطر را نوشتم که دیگر چیزی در دلم نمانده باشد..سطرهای سپیدم خلوت شده و من...

 

 

 

 

[ چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

مرگ پایان کبوتر نیست

زندگی اگر عاشقانه پیش برود به مرگ ختم نمی شود

 

عاشورا

وقتی این واژه عظیم به گوش ها می خورد ،دل ها می تپد،عشق غوغا می کند،ستاره می گرید و آسمان یکباره تاریک می شود!!

وقتی لب تشنه ایی میبینم آسمان دلمان ابری می شود و شروع می کند به باریدن.آه این چه رازیست بین ابری شدن چشم در این روزهای عظیم.

ای رئوف و ای عطوف!!دوست دارم بر حریم کبریایت طواف عشق کنم و هم چون کبوتران گرد حرمت پرواز کنم..التهاب قلبم پایان اسارت را زمزمه و اشک چشمانم انتهای غریبی را تفسیر می کند.

خوشا به حال کبوترانت که پروانه وار گرد حرمت طواف می کنند و فقط از کرم تو از سقاخانه آب را می نوشند...

تو را باید در سکوت لحظه ها و فریاد قطره ها یافت!

به پابه پای اشک هم سری بزنید.

[ جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧ ] [ ۸:٥۱ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

اینجا زمستان زود می آید
حتی زودتر از پائیز !
...
ولی امسال چه باک
که بهار دلت با من است !

بانو آینا

[ سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ ] [ ۳:٤٠ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

سلام مسیح بی مانندم

 

این بار برای تو می نویسم و حرفایم را به سوی آستان تو می گویم..این بار نه تنها برای دلم خودم بلکه برای دل همه می نویسم..می خوام بگویم از خودم از همه آنهایی که می خوانند و از پیامبری که به صلیب کشیده شد..

دلم گرفته ..نمی دانم بچه های سرزمین اطرافم چه گناهی کرده اند که باید درست در روزی که خود را برای عیدتو آماده کنند شهید شوند..می دانم که میبینی..می دانم که تو هم آنجا دلت گرفته و از این همه ظلم بیزاری...

بگذار برایت یگویم..از آنهایی که از هم اکنون به فکر هدیه های شب کریسمس هستند و از آنهایی که هرگز روز عید خوبی نداشته اند..ما همه با هم روز میلادت را جشن خواهیم گرفت اما با بغضی عمیق..بغضی که نای حرف زدن را از ما میگیرد..وقتی به این می اندیشم که آنها چه طور باید درروز میلاد تو شاهد مرگ عزیزانشان باشند ناگاه بضغم می شکند و گریه ام سرازیر می شود..می دانم که می دانی ..می دانم که نه تنها تو بلکه دل خدا خودم هم گرفته اما تا زمان موعود و برقرای عدل و داد چیزی نمانده..باید صبور بود و فقط نظاره کرد!!

روز میلادت را در حالی جشن میگیرم که حداقل دل سه بچه یتیم را خوشحال کرده باشم آن هم با دادن یک عروسک کوچک!!آن لبخند کودکانه را به تمام خوشحالی های دنیا نمی دهم و مسرور خوام بود از اینکه دلتان را شاد کرده ام،که دلشان را شاد کرده ام،که وجودم راضی خواهد بود از انجام همین کار..

ببخش اگر از غم زمانه ام نوشتم..ببخش اگر این روزهای خوب را با گریه آغاز کرده ام..اما هم من و هم همه بچه های سرزمین من به خدای خودشان خواهند گفت که جواب همه این ظالمان را بدهد و تو نیز به معبود بی همتایم بگو تا کی ظلم؟تا کی شاهد مرگ دیگران بودن و تا کی دل مان بگیرد و بگرییم..؟!

میلادت را تبریک می گویم و خوشحالم که نامه ام را می خوانی و ..

دیگر از غم زمانه نمی گویم..دیگر بس است...فقط باید جشن میلادت را به همه آنهایی که پیرو دین شمایند تبریک گفت!!همه آنهایی که بی صبرانه منتظر روز میلادت هستند... سپاس مسیح بی مانندم

 

پ.ن١:نوشتن این نامه به مناسبت نامه ایی به مسیح است و من سه نفر از دوستانم را به این بازی دعوت می کنم:

 

1:پانتی(حرفهایی از جنس زندگی)

2:ندا(نارنجی)

3:بهاره حق شناس(حرف های نگفته ام با تو)

 

پ.ن٢:بیاید با هم به مناسبت کریسمس و سال نوی میلادی سه عروسک به سه بچه یتیم هدیه کنیم تا دلشان را شاد کرده باشیم و هر بار سه نفر از دوستانمان را دعوت کنیم:

 

١:روزها و سوزها(روز ها و سوزها)

٢: Medical Life (Medical Life)

٣:لیلای عزیز(آرماچوندیا)

[ یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧ ] [ ٦:٥۸ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

زنانه سرایی، که امروز در میان شاعران زن- و حتی مرد- پدیده ای شایع و رایج است، پدیده ای است که با شعرهای فروغ فرخزاد و سیمین بهبهانی وارد شعر رسمی فارسی شد و واکنش های زیادی نیز در جامعه شعری ایران برانگیخت.
شاید بتوان عاطفه غلیظ و غالب، لحن و زبان ساده و بی پیرایه، سکون و انفعال و گاه جنسیت فروشی را از مشخصه های اصلی زنانه سرایی برشمرد.
اما آنچه که در شعر «مریم آریان» دیده می شود نه زنانه سرایی، که دخترانه سرایی است. به این ترتیب که شاعر نه از موضع یک زن، که از نظر گاه یک دختر- کودک یا نوجوان- به تماشای خود و جهان می نشیند و یافته هایش را گزارش می کند. طبیعتاً در این مقام خبری از جنسیت فروشی نیست، اما در عوض عاطفه پررنگ تر می شود و یک منطق  بدوی کودکانه روایت شاعر را پشتیبانی می کند، که در نهاد چیزی جز یک تغافل و تجاهل عامدانه نیست.
اینجا شاعر ظاهراً دختربچه ای بی خبر از همه جاست که سختی ها و تلخکامی های زندگی را می بیند و به ناچار می پذیرد. اما توان هضم و تحلیل آنها را ندارد، و همین بی خبری در عین آسیب پذیری است که مخاطب را تحت یک تأثیر عاطفی شگفت قرار می دهد.
غزل «تنگ غروب» یک شعر دخترانه کامل است. با نظر به یک پدیده تلخ اجتماعی (فقر و نتایج و توابع دردناک آن) از نگاه یک دختر نوجوان که مستقیماً با آن پدیده درگیر است.

 

 
تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد
آن را برای بچه های لاغر آورد
مادر برای بار پنجم درد کرد و
رفت و دوباره باز هم یک دختر آورد
گفتند: «دختر نان خور است» و با خودش گفت:
«ای کاش می شد یک شکم نان آور آورد.»
*
تنگ  غروب از سنگ بابا نان درآورد
آن را برای بچه های لاغر آورد
تنگ غروب آمد پدر با سنگ در زد
یک چند تا مهمان برای مادر آورد:
مردی غریبه، با زنانی چادری که
مهمان ما بودند را پشت درآورد
مردی غریبه چای خورد و مهربان شد
هی رفت و آمد، هدیه ای آخر سر آورد
من بچه بودم، وقت بازی کردنم بود
جای عروسک پس چرا انگشتر آورد
دست مرا محکم گرفت و با خودش برد
دیدم که بابا کم... نه، از کم کمتر آورد
*
تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد
آن را برای بچه های لاغر آورد
مادر برای بار آخر درد کرد و
رفت و نیامد؛ باز اما دختر آورد

 
مریم آریان

 

پ.ن١:هر کدام از بانوانی که مایلن در وبلاگ هزار ویک شب بنویسند مرا در جریان بگذارند تا برایشان دعوت نامه ارسال شود.

پ.ن٢:نامه ایی به مسیح عنوان بازی هست که به تازگی در پرشین بلاگ برگزار می شود...شما می توانید در این بازی شرکت کنید و هربار سه نفر از دوستانتان را به این بازی دعوت کنید..می توانید برای اطلاعات بیشتر به وبلاگ دبیرخانه سری بزنید!

[ جمعه ٦ دی ۱۳۸٧ ] [ ٧:٤٢ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]
 
صدای زوزه وحشیانه باد
  
و بار سنگین غم تو
  
بنگر
  
سبک می شود غمت در هجوم وحشی این باد
رژانو صفریان
[ سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سطر سطر دفترم جای ردپای توست
صفحات اختصاصی
امکانات وب

فروش بک لینک