سطرهای سپید
سطرهای دفتر مرا مو به مو حساب کن
قالب وبلاگ

تا حال حرف زدن زبان را می شنیدم، حرف زدن قلم را می خواندم، حرف زدن اندیشیدن را، حرف زدن خیال را و حرف زدن تپش های دل را، حرف زدن بی تابی های دردناک روح را، حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ... ببین که چند زبان می دانم!

 

من می دانم که چه حرف هایی را با چه زبانی باید زد، من می دانم که هریک از این زبانها برای گفتن چه حرف هایی است.

حرف هایی است که باید زد، با زبان گوشتی نصب شده در دهان، و حرف هایی که باید زد اما نه به کسی، حرف های بی مخاطب، و حرف هایی که باید به کسی زد اما نباید بشنود. اشتباه نکنید، این غیر از حرف هایی است که از کسی می زنیم و نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی نیست. از اینگونه بسیار است و بسیار کم بها و همه از آن گونه دارند؛ سخن از حرف هایی است به کسی، به مخاطبی، حرف هایی که جز با او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید بداند، نباید بشنود، حرف های عالی و زیبا و خوب این ها است، حرف هایی که مخاطب نیز نا محرم است!

این چگونه حرف هایی است؟

این چگونه مخاطبی است؟

« دکتر علی شریعتی »

[ سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

اصلا نمی تونستم باور کنم..با همه خستگی هایی که روز چهارشنبه داشتم باز هم غروب به همراه مامان به تهران رفتیم...شهر به شهر می گذشت...ساعت به ساعت و من بیقرارتر می شدم که کی برسیم و کی بتونم از نزدیک حسش کنم!

تا اینکه بلاخره رسیدیم و بعد یه خورده استراحت آماده شدیم که خودمونو به برنامه برسونیم!!مترو مثل همیشه شلوغ بود و من مجبور بودم همه مسیر بهارستان تا شهر ری رو سر پا وایسم و به مراسم فکر کنم..وقتی رسیدیم و وارد سالن شدیم خیلی شلوغ بود..منم که کسی رو نمی شناختم..همش منتظر بودم خانوم پولادزاده بیاد و آقای بوترابی و حورا...تا اینکه بلاخره رسیدن و مراسم شروع شد..مجری برنامه خانوم فاطمه صداقتی بود(همون مجری برنامه رادیو جوان)..که واقعا اجراش محشر بود...برنامه ها هی داشت می گذشت تا اینکه رسید به مرحله اعلام برنده های مسابقه وبلاگ نویسی ولاء...اسم ها رو می خوندن و من مثل همیشه در پی این بودم که اسامی رو یادداشت کنم..هر کسی که می رسید روی سن یه جمله کوچولو می گفت و می رفت..حس و حال عجیبی داشتم...برنده شدن اونم برای رفتن به کربلا...از اول شروع نوشتن وبلاگ برای این مسابقه  نیت کرده بودم که اگه برنده شم اونو تقدیم مادرم کنم..مادری که همه سختی های زندگی رو تحمل می کرد تا من توی رفاه بزرگ شم..راستش برای یک لحظه همه زحمتای مادرم اومد جلوی چشمم و گریم گرفت که نتونستم گریه کنم..اسم من گفته شد..رژانو صفریان ٢٠ ساله از کرمانشاه...رفتم بالای سن و هدیمو گرفتم و بعد پشت میکروفون گفتم که این سفر کربلا رو تقدیم مادرم می کنم و .....

بعد پایان برنامه از آقای بوترابی و خانوم پولادزاده به طور ویژه تشکر کردم و حورا رو دیدم...دیدن اوناخیلی خوشحالم کرد!

راستش توی تمام طول راه اومدنم به خونه حس خوبی داشتم...قبلا گفته بودم آرزومه مادرمو بفرستم مکه اما الان فقط دارم اونو می فرستم کربلا و اگه خدا بخواد یه روزی هم مکه نصیبش میشه..می تونستم خوشحالی مادرم رو درک کنم و این خیلی برام با ارزشه خیلی..!!

خدایا ازت ممنونم که منو واسه کردی که مادرم عازم کربلا بشه...و از امام حسین هم تشکر می کنم که این زیارت رو نصیب مادرم کرد و ...!!

چهارشنبه تا شنبه من همین جوری گذشت!دوست داشتم این خوشحالی رو توی وبلاگ بنویسم که همیشه ماندگار باشه!

[ شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ٦:۳٥ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

 

 

 

 

 

زمستان است


برف تقدیر است این


نشسته بر گیسوان تو


در پایین دست


 درد عشق


آبشاری سپید می شود


رها شده  بر شانه های خسته ات


...


تو خواب می بینی اما


گیسوی باد است که آشفته می شود


تو تب می کنی اما


جنگل است که به آتش کشیده می شود

 سپیداران خواب آلود


خاکستر می شوند


...


قیامت می شود


همه چیز می سوزد


تنها آرزوهای نیمه جان مرا


دست های خالی تو بر می دارند


و پیوند می زنند


به بهار چشمانت


...


بیدار می شوی


و هنوزهیچ کس نمی داند


تو پاسدار گمشده ی رویاهای منی


بانوی زخم آشنا


بگذار دوباره

 

گم شوم



در بیکران ِ آغوشت

 

 

 

:. خودم .:

 

 

 

 

 

 

با تشکر از آقای احسان جوانمرد 

 

 

[ سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

پستان در دهانش بگذار

 

 

 

برای ماهی ها

 

 

ای ماه

 

 

مادر باش

 

 

 

:. بهمن ساکی .:

 

[ جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

 

از دیر باز شاعران کشور و ما و همچنین کشورهای غربی دیدگاه خاصی نسبت به طبقات محروم جامعه داشته اند..آنها همیشه با سرودن شعرهایی که این واقعیت ها را آشکار کند وظیفه خود را به عنوان شاعر و رساننده پیام به دولت خویش ابلاغ می کردند..تا سران کشور نگاهی هم به این طبقات محروم بیندازند و شاید بتوانند کمکی کنند.در شعر سفره خالی ما شاهد فقیر بودن خانواده ایی هستیم که برای تهیه غذا حتی حاضر می شوند سفره خود را نیز بفروشند و در این میان پدر خانواده هم ناراحت است..اما خب همیشه در هر جامعه ایی نظیر این مشکلات زیاد بوده است..همانطور که پروین اعتصامی هم در شعرهایش اشاراتی به این مردم محروم و فقر دارد.. خوب می دونم شاعر آنقدر در میان همچین آدم هایی زندگی کرده است که نوع زندگی آنها را توانسته به خوبی به تصویر بکشد و خواننده این گونه شعرها همیشه مورد تاثر قرار میگیرند و از این بابت که چه طور مردم فقیر می توانند زندگی خود را بگذرانند ناراحت می شوند...در شعر زیر همه افراد خانواده دچار فقر هستند..هر چند فقر به تنهایی معنای بی پولی نمی باشد اما همین که نمی توانند معشیت خود را بگذرانند هم نوعی فقرمحسوب می شود..می توان به طور صریح بیان کرد که جملات ساده آن هم از زبان یکی از بچه های خانواده از نقاط قوت این شعر محسوب می شود..در شعر زیر شاعر خودش را درگیر این ماجرا کرده و شعر را سروده است.

شعر« آقا سفره خالی می خری» یک شعر اجتماعی است که نتایج فقیر بودن افراد جامعه را نشان می دهد که چه طور افراد می توانند در همچنین شرایطی روزگار را بگذرانند.

با هم شعر را می خوانیم:

 

 

 

 

 

یاد دارم یک غروب تلخ و سرد

می گذشت از کوچه ما دوره گرد

دوره گردم کهنه قالی میخرم

دسته دوم جنس عالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

 

**

اشک در چشمان بابا حلقه زد

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول سال است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست

 

**

بوی نان تازه هوش از ما برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون پرید

گفت:آقا سفره خالی می خرید؟

:: محمد رضا یعقوبی ::

 

 

 

پ.ن:خوشحالم باز هم اسم وبلاگم در لیست محبوبای پرشین بلاگ قرار گرفته است..

[ دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ٥:٤۱ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سطر سطر دفترم جای ردپای توست
صفحات اختصاصی
امکانات وب

فروش بک لینک