سطرهای سپید
سطرهای دفتر مرا مو به مو حساب کن
قالب وبلاگ

هر کسی حتی اگه برای یک بار هم شمال رفتن رو تجربه کرده باشه وجنگل های شمال رو گشته باشه به خیلی چیزای جالب برخورد کرده از جمله قارچ تا جایی که من میدونم و اطلاعاتم قد میده می دونم که قارچ ها در فصل بهار بیشتر دیده میشن و یا حتی استفاده میشن..البته این رو تجربی هم فهمیدم..اینجا فصل بهار که میشه اگه 15 یا 20 کیلومتر از شهر دور شی و بری کوه با انواع قارچ ها روبرو میشی ..البته به ندرت می تونی قارچی پیدا کنی اونم باید کاملا مطمئن شی که قارچ خوراکی هست یا نه این بار که شمال رفتیم و توی جنگل های رویان گردشی داشتیم با انواع مختلف قارچ روبرو شدم که واقعا برام واقعا جالب بود..یعنی اونقدر قشنگ بودن که حتی برای یک بارم که شده دیدن همچین قارچایی رو تجربه نکرده بودم...انواع قارچ ها با رنگ بندی های زیبا،در اندازه هایی که بعضی هاشونو میشد به زور دید و بعضی ها هم اصلا نمیشد تشخیص داد قارچ هستن یا نه..اون موقع تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که گوشیمو در بیارم و شروع کنم به عکس گرفتن از چند نوع قشنگ تر قارچ ها، البته خیلی از سوژه های عکس گرفتن ما به دلیل شیطنت بازی بعضی ها نابود شد.زیر اون بارونی که داشت میبارید همه در پی این بودن که یه چیز جدید پیدا کنن و بقیه هم عکس بگیرن .من قارچ ها رو انتخاب کردم..یکی انواع گیاهان رو رو پیدا می کرد و یکی هم انواع حیوانات زنده اونجا رو .در کل سفر شمال خیلی چیزا رو به من و همه یاد داد اما خوب برای من یه جور دیگه ایی بود..در تمام روزهایی که اونجا بودیم قشنگ ترین خاطره ها برای من رقم خورد..صبح ها قبل صبحانه می رفتیم کنار دریا و فقط به موج های دریا نگا می کردیم و غروب ها قبل رفتن به ویلا باز به دریا خیره می شدیم!هیچ وقت طعم بلالی که کنار ساحل اونم دسته جمعی خوردیم رو فراموش نمی کنم..وقتی روی شن های ساحل نقاشی می کشیدیم و وقتی با خر چنگ ها بازی می کردیم!یه سفر به یاد ماندنی بود ..اینکه شبا فقط با صدای آهنگ می خوابیدیم و با همون آهنگ بیدار می شدیم!اینکه همیشه من و آبجیم و عطیه واسه خوردن ناهار و شام و صبونه یه گروه جداگانه بودیم و اینکه چقدر شیطنت بازی در میاوردیم!اون موقع فقط به فکر نوشتن یه سفرنامه توپ بودم اما خوب هیچ وقت حسش نبود..الان که داشتم عکسای اون موقع رو نگاه می کردم تصمیم گرفتم که یه کوچولو از خاطرات اونجا رو بنویسم ما 5 روز شمال بودیم ..درست از 13 تیر ماه (بعد کنکور دانشگاه آزاد من)تا 17 تیر ماه..اون 5 روز قشنگ ترین خاطره های زندگی منو رقم زد!وقتی یادمه سه تا جشن تولد رو توی یک روز اونم تو ویلا گرفتیم خیلی دلم برای اون موقع تنگ میشه..خیلی خوش گذشت..وقتی بیرون میومدیم و تاب بازی می کردیم !حتی روز آخر شب ساعت 12 اومدیم بیرون ویلا و با توپ شروع کردیم به والیبال بازی که توپمون افتاد تو دریا!بعد همه بدون اینکه کوچیکترین خمی به صورتمون بیاریم فقط می خندیدیم.اینکه چه طور یه بچه گربه رو نجات دادیم،بهش شیر دادیم و بلاخره هم شاهد مردنش شدیم و اونو به دامان خاک سپردیم اونم درست روز تولد اون سه نفر!خلاصه روزای قشنگی بود..اگه بخوام از همش تعریف کنم خیلی میشه اما خب همه اینا بهانه شد واسه گذاشتن عکسای شمال..البته من هنر عکاسیم زیاد خوب نیست اما خوب عکسای بدی نشده هر چند یکی دوتاش کار من نیست!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن:امید هیچ معجزه ایی به مرده نیست،زنده باش!

 

می تونید بقیه عکسای قارچ ها و مناظر شمال رو در ادامه مطلب ببینید!

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧ ] [ ٩:٥۱ ‎ق.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

شاید آسمون واسه ماآدمایی که تهران زندگی نمی کنیم یه جور دیگه ایی جلوه بده!!هم  آسمون شب و هم آسمون روز!

همیشه زمستون که میشه دلم لک می زنه واسه شبای تابستون وتوی حیاط خوابیدن،دیدن ستاره ها و منتظر موندن واسه اینکه یه شهابی باز اون بالا بیفته و بشینم آرزو کنم..الانم این جوری شده!!درست از اول تابستون ما مهمون حیاط شدیم و هر شب دلم ستاره های رو می بینه که شاید زیباتر از ستاره هایی بود که توی دوران بچگی میدیدم!!وقتی بچه بودم و توی حیاط می خوابیدیم ،منو آبجیم همیشه سر ستاره دعوا می کردیم

همیشه اون ستاره ایی رو انتخاب می کردم که از همه پر نور تر بود و می گفتم این ستاره منه و آبجیمم چون درست همون ستاره ور انتخاب کرده بود دعوامون میشد!!بعد که از دیگران شنیدم ستاره های پر نور نورشون کمه و عمر زیادی ندارن..شاید فقط واسه این می گفتن که ما دعوا نکنیم...همیشه فکر می کردم  دنیای ستاره ها مثل دنیای ما آدماست..وقتی شب میشه واسه ستاره ها حکم روزه و همه میان بیرون :بعضی ها واسه خرید ،بعضی ها میرن خونه هم دیگه(از حرکت ستاره ها)،بعضی ها تو خونشونن و اونایی که کم رنگ تر هستن شهرشون دورتره!!بعد با خودم می گفتم اونا چه دنیای قشنگی دارن ...انواع ستاره ها با رنگ های به خصوص خودشون!همیشه دوست داشتم چند تا ستاره داشته باشم ازاون نقره ایی رنگا که بزارم تو اتاقم و هر روز نگاشون کنم..

 

 

           

 

اون موقع ها فکر می کردم  اندازه ستاره ها همین اندازه ایی هست که می بینیمشون!!هر وقت هم یه ستاره ایی میفتاد می گفتیم ای وای امشب یکی میمیره!!!بعد کلی غصه می خوردیم .تا اینکه بعد مدت ها فهمیدیم اون ستاره هایی که می افتن شهاب هستن و اگه کسی شهاب ببینه باید یه آرزو کنه تا برآورده بشه!! حالا دیگه آسمون یه مفهموم دیگه داشت..شبا تا دیر وقت بیدار می موندیم تا شهاب ببینیم  و آرزو کنیم!!!جالب اینجاست که آسمون اینجا همیشه شهاب بارونه!!!!وارد دوران راهنمایی که شدم ..طبق اون چیزایی که توی کتابام خونده بودم می گشتم دب اکبر و دب اصغر رو پیدا کنم و بعدش ستاره قطبی ...آسمون واسه ما شده بود قشنگترین سر گرمی زندگی!!

دوست داشتم بزرگتر که میشم برم تو آسمون و ستار ه ها رو از نزدیک ببینم !!آرزو داشتم یه روز یه تلسکوپ داشته باشم که بتونم ستاره ها رو از نزدیک ببینم!آرزویی که هیچ وقت نتونستم بهش برسم..سعنی بزرگتر که شدم اونقدر آرزوهای دیگه اومد که این آرزوم محو شد!

حالا امسال هم مثل همه سال ها چشمم هر شب رو به ستاره هاست!!ستاره هایی که چشمک می زنن،ستاره هایی که پرنور تر از همیشه هستن و ستاره هایی که به زور میشه دیدشون،ستاره ایی که حرکت می کنن و داداشم میگه اینا ستاره نیست ماهوارست و ما رو وارد یه بحث علمی می کنه..و بعد بازم شرو ع می کنیم  به پیدا کردن ماهواره ها!

دیگه سر ستاره پر نورترا دعوا نمی کنیم ..حالا کم سوترین ستاره آسمون مال منه چون دیگه کسی نیست که اون ستاره رو مال خودش بدونه جز من.آسمون شب خیلی قشنگه ،درست دقت کنید می فهمید که توش چه دنیای جریان داره!

.یعنی پشت این آسمون 6 تا آسمون دیگه هست ...6 تا آسمون که بااین یکی 7 تا میشه ..یعنی بهشت اونجاست؟؟

 

 

       

.

.

 

پ.ن:من از فنون نویسندگی چیزی نمی دونم..فقط بلدم بنویسم،بدون هیچ قانون خاصی

[ دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧ ] [ ۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

در یک بهار سبز خوشایند می رسی

یک روز در اواخر اسفند می رسی

وقتی که دسته دسته کبوتر به اذن عشق

از آسمان فرود بیایند می رسی

از نسل ارتفاعی و از پشت آسمان

بی هیچ واسطه به خداوند می رسی

در این سکوت سرد تو را داد می زنم:

پس کی به داد مردم دربند می رسی؟

تا یازده ستاره برایت شمرده ام

با این حساب با عدد چند می رسی؟

از پشت روزهای مه آلوده زمین

می بینمت که با گل و لبخند می رسی

 

 

::فاطمه آقا هراری::

 

 

 

 

پ.ن:ای معنای انتظار یک لحظه بایست!دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست؟یک لحظه بایست!یک جمله بگو:تکلیف این دل بد بخت و بیچاره چیست؟؟

 

 

 

[ چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧ ] [ ٦:٠٧ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

توی سفری که این بار به تهران داشتیم یه کتابی از برادرم هدیه گرفتم به نام::کم کم کلمه می شوم:: از جلیل صفربیگی

 

اسم شاعرش برام آشنا بود چون قبلا هم وبلاگش رفته بودم و هم دوتای دیگه از کتاباشو داشتم.یکی به عنوان شکلکی برای مرگ  که چاپ اولش مربوط به زمستان 82 بود و اون یکی به عنوان انجیل به روایت جلیل بود که اسفند 84 چاپ شده بود...کتاب شکلکی برای مرگ مجموعه اشعار آقای جلیل صفربیگی بود اما انجیل به روایت جلیل فقط رباعی بود.این مجموعه در برگیرنده رباعیات و دوبیتی های این شاعر است که بیشتر عاشقانه و گاه آمیخته به طنز هستند .
.مجموعه کتاب کم کم کلمه می شوم هم  مجموعه رباعی های آقای صفربیگی بود.راستش من زیاد نمی تونم منتقد کتاب باشم اما در حد یه خواننده اینو خوب فهمیدم که کاملا رباعی های ایشان قشنگ و دلنشین هستند،و مضامین جالبی دارند..اگر درست دقت کنیم هر کدوم از رباعی های ایشان مفهوم به خصوصی دارند!!من که خودم بعد از اینکه دارم برای چندمین بار این کتاب را می خوانم باز هم دوست دارم بخوانم تا تقریبا رباعی ها ورد زبانم شوند و البته تقریبا خیلی ها از این رباعی ها هم حفظ شدم و با خودم تکرار می کنم...

حالا از هر کدام از مجموعه شعر های ایشان شعری را انتخاب کرده ام که بیشتر از همه دوستشان دارم..

 

از کتاب شکلکی برای مرگ:

 

که این همه

 

چقدر تجربه های جدید یادم داد

غزل، که این همه شعر سپید یادم داد

گرفت دست مرا و به آسمان ها برد

و مهربانی و عشق و امید یادم داد

چقدر حافظ و سعدی چقدر مولانا

غزل چقدر نگاه جدید یادم داد

خدا گواه من از عشق بی خبر بودم

سر کلاس غزل بوسعید یادم داد

رموز حیرت و اسرار عشق بازی را

به یک اشاره شبی با یزید یادم داد

خلاصه اینکه من از شعر بی خبر بودم

خدا که چشم تو را آفرید یادم داد

 

 

از کتاب انجیل به روایت جلیل

 

با تور دلم زود تو را می گیرم

از خاطره های رود تو را میگیرم

ای ماهی آب های روشن ای عشق!

ازآب گل آلود تو را میگیرم

 

 

 

 

و از کتاب کم کم کلمه می شوم

 

در اوج یقین اگر چه تردیدی هست

در هر قفسی کلید امیدی هست

چشمک زدن ستاره در شب یعنی

توی چمدان ماه خورشیدی هست

 

 

 

 

[ چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

ثانیه ها کشدارند

چشمها گردان است

من با قلب تهی

می توانم تا اوج

تا فراسوی افق

تا نگاه نگرانت بمانم هنوز

تا تو لبریز شوی

اوج شاددیست هنوز

در کف دستانم

اما تو نمی دانی

که منم؟؟؟؟؟؟؟؟

شاید بروم شاید هم بمانم

اما هنوز تو نمی دانی

که منم...؟

 

همیشه اونجوری که می خوایم اتفاق نمی افته!!شاید تا قسمتی بتونیم به چیزی که می خوایم برسیم اما یه هو نمی تونیم همه چیز رو بدست بیاریم..درست مثل من..دوست داشتم همه چیز رو بدست بیارم..البته می دونم با تلاش خودم می تونستم به چیزی که می خوام برسم اما نشد!!البته تا حدودی به چیزی که خواستم می رسم و ایشالا همین یه قدم باعث رسیدن به هدفم بشه و قدم های بعدی رو درست تر و با اطمینان بیشتری بردارم!!نمی دونم اما هر چی که فکر می کنم به این نتیجه می رسم که آدم می تونه در بدترین جاها بهترین باشه یا در بهترین جاها بدترین...می تونیم حتی توی یک دانشگاه معمولی اونقدر موفق باشیم که جز بهترین ها باشیم و یا بلعکس ..این دیگه دست خود ماست که چه راهی رو برای آینده انتخاب کنیم که با توجه به همون راه بتونیم آینده خودمونو تضمین کنیم..هیچ وقت تلاش یه آدم بی نتیجه نمی مونه..هر وقت دعا می کردم که خدا کمکم کنه فقط می گفتم خدایا هر چی به صلاحمه همون بشه حتی اگه بر خلاف چیزی باشه که خودم خواستم..چون خدا از هر کسی واسه ما دلسوزتره و بهترین ها رو برامون انجام میده!!الانم بعد اینکه نتیجمو گرفتم انگار دنیا رو سرم خراب شد..انگار به یه کوچه بن بست رسیده بودم که هیچ راه برگشتی وجود نداشت..اما خوشبختانه خونواده من و همه در جریان بودند که من تلاش خودمو کردم و اگه قراره اینجوری باشه باید همین جوری باشه..بعد که درست تر فکر کردم گفتم من میرم دانشگاه ،درسمو می خونم اما تا به چیزی که می خوام نرسم دست از تلاشم بر نمی دارم..شاید خدا داره بهترین رو برام آماده می کنه..درسته در طی سالی که گذشت خیلی کوتاهی ها کردم ،درسته زیاد درس خوندم،درسته برای رسیدن به هدفم قید خیلی چیزا رو زدم اما مشکل خودم بودم..شاید شیوه های درست رو به کار نبرم ..شاید دقت زیادی نکردم و شاید اونقدر خونده بودم که سر جلسه هنگ کردم!!

 

دیگه چیزی مهم نیست .گذشت..یاد گرفتم که فقط از گذشته هام درس بگیرم.نمی دونم اما فکر میکنم اینم یه جور امتحانه ..خدا می خواد منو بسنجه..الانم  دیگه به چیزی جز آینده فکر نمی کنم..می خوام هر جایی قبول شدم،هر جایی رفتم فقط و فقط بهترین باشم...می خواد بهترین دانشگاه باشه می خواد بدترین دانشگاه..مهم منم که می تونم به چیزی که می خوام برسم و مطمئنم هر لحظه معجزه ایی اتفاق می افته که غافلگیر میشیم..هر لحظه خدا چیزایی رو بهمون میده که از بدست آوردنشون ممکنه ناراحت بشیم یا برعکس خوشحال بشیم و در قبالش چیزایی رو ازمون میگیره که ممکنه خیلی ناراحتمون کنه.....

 

 

پ.ن١:از همه دوستایی که ابراز همدردی کردند ممنونم و به همه میگم من هم قبول شدم و هم مجاز به انتخاب رشته..اما چون نمی تونم تهران قبول شم تا این اندازه ناراحت شدم..

 

پ.ن٢:ساعتها خیلی زود میگذرن اما ، خیلی زود ... بله گذشته گذشت، اما هست ، همه با ماست ... تجربیات ما ، درسهای ما ، درسهایی که تاوان پس داده ایم سنگین و سخت ... تاوانها و غمهایی که امروز برای ما شیرین و گوارا شده اند ... و بله غصه تمام میشود ... به غصه ها از همین حالا شیرین نگاه کنیم تا گوارا باشند ... شیرین تر از بعدهایی که خواهیم دید شیرین بوده اند ... تنگ ماهی هم میرسد ، نگاه کن ! خوب ببین ... هنوز همه چیز سیال است و نفس میکشد ...
خدا هنوز هم معلم ماست بهترین مربی ... بهترین دوست

[ دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سطر سطر دفترم جای ردپای توست
صفحات اختصاصی
امکانات وب

فروش بک لینک