سطرهای سپید
سطرهای دفتر مرا مو به مو حساب کن
قالب وبلاگ

 

 

 

همیشه دوست داشتم توی دنیایی زندگی کنم که مردماش سیرتشون با صورتشون یکی باشه اما متاسفانه توی جامعه ایی که ما زندگی می کنیم کمتر آدم هایی پیدا میشن که انسان واقعی باشند

 

..به قول دکتر شریعتی که میگه آدم خیلی زیاد وجود داره اما اینکه بخوای از بینشون انسان ها رو پیدا کنی واقعا تعدادشون خیلی کمه ..اینکه هر روز صبح که بیدار میشی و بیرون میری با انواع چهره ها ،با آدم های خوب و یا بد ،با خیلی ها روبرو میشی که هر کدومشون سعی بر این می کنن که خودشونو خوب جلوه بدن و در واقع اونی نیستن که ما فکرشونو می کنیم .دیروز داشتم آهنگ نقاب سیاوش قمیشی رو گوش می کردم ،دیدم واقعا چقدر جمله هایی که به کار برده واقعی و به عینه میشه توی دنیامون اونا رو دید.خیلی از ماها همش در پی این هستیم که خودمونو جوری جلوه بدیم که همه تحسینمون کنن اما وقتی با چند نفر روبرو میشیم که بهمون میگن این کارت خوبه ها اما جوری نیست که بخوای جلو ما کلاس بذاری و ما تحسینت کنیم اون موقع مطمئنا هممون اونقدر عصبانی میشیم و بغض گلومونو میگیره که نمی تونیم چیزی بگیم..بارها برام پیش اومده آدم هایی که فکر کردم چه جورین و وقتی دیدمشون دیدم خیلی با تصوراتم و یا حتی خیلی با عکساشون فرق دارن و این مائیم که باید خودمونو با تغییراتی که هست وفق بدیم و باهاش کنار بیایم .توی دنیای اینترنت به خیلی از چیزا برخورد کردیم.البته دنیای واقعی مون هم تا دلت بخواد هر روز شاهد آدم هایی هستیم که به واسطه شغلشون یا هر کار دیگه مجبورن اونی نباشن که هستن و دیگه به این رفتارشون عادت کردن.واقعا نقابی که ما روی صورتمون می زاریم و جلوی دیگران قرار میگیریم چقدر با دنیای درونمون یکی هست و چقدر به ذات خود ما شبیه؟..من که فکر می کنم بین دنیای درون ما و اون نقابی که همیشه روی صورتمون می زاریم خیلی تفاوت هست ..خیلی ..دنیای اینترنت حاکی از خیلی از این ماجراها هست که ما هم کمابیش بر هر کدومشون برخورد کردیم ..مثلا من همیشه تصوراتی که از دوستای وبلاگیم داشتم با آدم هایی که دیدم خیلی فرق داشته ،نمی دونم شاید مشکل از خود منه که حس تصور کردنم اینقدر بده اما بعد اینکه دیدمشون و باهاشون حرف زدم متوجه شدم که چقدر می تونن خوب باشن و به دل ما بشینن.به نظر من حتی همین دوستان هم می تونن توی دنیای ما روی ما تاثیر بزارن ..بارها پیش اومده که یه تصمیم گرفتم اما بعد اینکه نظر دوستان و یا حتی خوانوادم ور شنیدم پشیمون شدم و قید بعضی چیزا رو زدم .وقتی که برای اولین بار وبلاگ نویسی رو شروع کردم شاید از معدود دخترایی بودم که توی اون سن و سال شروع کرده بودم به نوشتن و اون موقع هیچ وقت فک نمی کردم که تا این حد دوست خوب پیدا کنم،تا این حد بتونم توی فضای مجازی رشد کنم و تا این حد بتونم دوستامو از نزدیک ببینم .خیلی اومدن وبلاگم و بعد اینکه مطالبم رو خوندن گفتن اه اه و سریع وبلاگمو بستن،بعضی ها هم اومدن و ماندگار شدن حالا یا به خاطر خودم یا به خاطر نوشته هام و خیلی ها هم فقط خواننده وبلاگم هستن و گاه گداری یه کامنتی می زارن و خوشحالمون می کنن.نمی دونم چرا اما فک می کنم هنوز خیلی مونده تابتونم به تمام اهدافی که داشتم برسم..مثلا من همیشه دوست داشتم تمام اعضای خونوادم وبلاگم رو بخونن و واسم کامنت بزارن اما خوب بنابه شرایطی نمی تونن یا شایدم می خونن اما ریتم نوشتنم رو دوست ندارن و نظرشونو نمی نویسن .یا همیشه دوست داشتم معلمام بیان اینجا و منو توی دنیای مجازی ببینن اما خوب پیش نیومده.هر چند الان که کلاس زبان می رم تقریبا همه بچه های اونجا و حتی استاد و مسئول موسسه هم میان و وبلاگم رو می خونن و وقتی میبیننم کلی تعریف و تمجید بارم می کنن ، منم ازشون تشکر می کنم اما بیشتر دوست دارم نقاط ضعف نوشتن رو به من بگن تا منم بتونم اونا رو رفع کنم یه نویسنده خوب باشم .احساس می کنم خیلی خوب نمی نویسم اما این وسط یکی نیست بگه چرا نوشته هات این جوریه..همه تا می تونن تعریف می کنن و حتی یکی از اشکالای من رو بهم نمی گن که رژانو اگه اینو نمی نوشتی بهتره ،این جمله ایی که به کار بردی اشتباهه و...

این روزا بهم پیشنهاد شده توی سایت شهرمون هم بنویسم ،فکر می کنم یه خورده سخت باشه اما دوست دارم هر جوری شده حتما یه کاری واسطه این شهرمون انجام بدم اما متاسفانه اونقدر مشغله دارم که نمی دونم از پسش بر میام یا نه؟

خلاصه اینکه حالا که تقریبا آمار خواننده های وبلاگم داره زیاد میشه یا اینکه جزو بانوان برتر انتخاب شدم باید کامل تر بنویسم و اشتباهی انجام ندم

 

..من خیلی راحت اشکالای کارم رو قبول می کنم پس اگه واقعا اشکالی میبینید بهم بگید و مطمئن باشید خیلی زود اشکالمو رفع می کنم و این بار به یه دست به قلم قشنگ تر می نویسم

.

نمی دونم دوستایی که منو توی مراسم دیدن و قبلا هم خواننده وبلاگم بودن واقعا فکر می کردن من اون جور دختری باشم یا اونا هم تصورات دیگه ایی داشتن؟؟

[ یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧ ] [ ۳:٠٦ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

مراسم تقدیر از بانوان وبلاگ نویس

 

 

روزهایی که گذشته روزهای نسبتا خوبی بوده ...از مراسمی که واسه تقدیر از بانوان وبلاگ نویس گرفتند تا اومدنم به تهران و شرکت توی این مراسم...

انصافا همایش جالب و خوبی بود..با اینکه وقتی به اونجا رسیدم حیلی ها رو نمی شناختم اما خوب این همایش باعث شد با خیلی ها آشنا بشم..

روز یکشنبه با مامان راه افتادیم طرف خیابان 16 آذر و بعد اون تالار فردوسی ..وارد اونجا که شدم سارا رو پیدا کردم اونم به طور اتفاقی ...بعد خانوم پولادزاده و بعد اون هم خانوم ماندانا ابری..البته بیشتر دوستای شهرزادی رو پیدا کردم ...وقتی موقع اهدای جوایز نفرات 10 تا 4 رسید اول به واسطه وبلاگ شهرزاد بالای سن رفتم البته اونم در کنار خانوم سارا فلاح و خانوم ماندانا ابری...و جوایزمونو از خانوم منیژه حکمت(کاگردان فیلم سه زن)گرفتیم...و بعد نوبت وبلاگ خودم شد که مقام 5 رو کسب کرده بودم و رفتم برای بار دوم جایزمو از خانوم حکمت گرفتم.

این مراسم باعث شد خیلی ها رو بشناسم و از نزدیک ببینموشون و این واقعا خوشحالم کرد.

در بین مراسم یه خانوم دوست داشتنی اومد و خودشو بهم معرفی کرد..یکی از همشهری های خودم بود که الان تهران بود و خبرنگار یکی از روزنامه های اینجا..بعد کلی احوالپرسی بهم پیشنهاد داد که برم و برای روزنامه اونا هم بنویسم و شمارمو گرفت...

خلاصه اینکه مراسم به خوبی برگزار شد و از همه دست اندر کاران پرشین بلاگ ممنونم!

 

 

همایش زنان وبلاگ نویس

 

 

 

محبوبیت

 

نمی دونم واقعا وبلاگم محبوب هست یا نه اما خوب بنابر همین رای و نظر سنجی چون وبلاگم بین بچه های پرشین بلاگ اول شدم بود اسمم رفت توی لیست وبلاگای محبوب هر چند یه روزایی آرزو داشتم اینقدر محبوب بشم اما بازم نمی تونم باور کنم که واقعا این محبوبیت واقعی هست یا نه ..ولی خوب فعلا که محبوبیم.

 

پ.ن: این روزا یکی همیشه برام به عنوان یه دوست کامنت می زاره که من نمی شناسمش البته اسم مستعارش روبرته..اگه میشه خودشو معرفی کنه ..

 

دیشب کسی مزاحم خواب شما نبود؟

 

 

 

 

دیشب کسی مزاحم خواب شما نبود؟
آیا زنی غریبه در این کوچه‏ها نبود؟

آن دختری که چند شب پیش دیده‏اید
دمپایی‏اش ـ تو را به خدا ـ تا به تا نبود؟

یک چادر سیاه کشی روی سر نداشت؟
سر به هوا و ساده و بی دست و پا نبود؟

یک هفته پیش گم شده آقا! و من چقدر
گشتم‏، ولی نشانی از او هیچ جا نبود

زنبیل داشت، در صف نان ایستاده بود
یک مشت پول خرد نه آقا گدا نبود!

یک خرده گیج بود ولی نهفرار نه
اصلاً به فکر حادثه و ماجرا نبود

عکسش؟ درست شبیه خودم بود،مثل من
هم اسم من، ولحظه ای از من جدا نبود

یک دختر دهاتی تنها که لهجه اش
شیرین و ساده بود ، ولی مثل ما نبود

آقا! مرا دقیق ببین ، این نگاه خیس
یا این قیـافه در نظرت آشنا نبود ؟

دیشب صدای گریه ی یک زن شبیه من
در پشت در مزاحم خواب شما نبود؟ 

پانته آ صفایی بروجنی

 

 

 

[ سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

 

 

ADDRES

 

Where is the friend's house?" It was dawn"

when the rider asked

.The sky paused

The passerby bestowed the ray of light between his lips

.onto the darkness of sands

:And pointing his finger to a poplar tree,he said

Not far from the tree"

There is an alley greener than the slumber of God

.Where love is as blue as the Feathers of Honesty

Walk to the end of alley emerging

.from beyond Maturty

.Take a turn towards the Flower of Solitude

.Two steps to the flower

.Stay at the foot of eternal jet of the earth's myths

.Then a transparent fear will encompass you

:In the flowing intimacy of space , you will hear a rustle

You will behold a child

.On a tall plane tree picking a young bird

.from the Nest of Light

Ask him

".Where the friend's house is

 

 

نشانی

"خانه ی دوست کجاست؟" در فلق بود که پرسید سوار.

آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخه ی نوری که بر لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :

." نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه ی پَرهای صداقت آبی است.

می روی تا ته آن کوچه که از پشتِ بلوغ سربدر می آرد.

پس به سمت گلِ تنهایی می پیچی

0.دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاویدِ اساطیرِ زمین می مانی

و تورا ترسی شفاف فرا می گیرد.

و در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی.

کودکی می بینی

.رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بر میدارد از لانه ی نور

و از او می پرسی خانه ی دوست کجاست

[ چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

چند شب است مرتباً خواب تو را می بینم
می آئی به خانه نو
غریبه وار
روی زمین مینشینی
با دیگران  بیشتر حرف میزنی
نگاهت با نگاهم یکی میشود
می مانی
چند لحظه تامل می کنی
میروی

پ.ن: توی نظر سنجی 100 بانوی برتر وبلاگ نویس پنجم شدم...خوشحالم لبخند

[ جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧ ] [ ٤:٥٢ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سطر سطر دفترم جای ردپای توست
صفحات اختصاصی
امکانات وب

فروش بک لینک