سطرهای سپید
سطرهای دفتر مرا مو به مو حساب کن
قالب وبلاگ

تصور کن
Imagine

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
Imagine! Even if it is hard to imagine

جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته
A world where each person is truly fortunate

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
Imagine a world where money race, and power have no place

جواب همصدایی ها پلیس ضد شورش نیست
A world where riot police is not the answer to the calls for unity


نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره
A world with no nuclear bombs, no artillery, and no bombardments

دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمیزاره
A world where no child will leave his legs on land mines

همه آزاد آزادن
Everybody free, totally free

همه بی درد بی دردن
No one in pain, no pain

تو روزنامه نمی خونی
You wouldn't read in newspapers that

نهنگا خودکشی کردن
Such and such person committed suicide

جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت
Imagine a world with no hatred, no gunpowder

بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت
No cruelty of arrogant, no fear, no coffin

جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی
Imagine a world filled with smile and freedom

لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی
Full of flowers and kisses! Filled with up growing improvements

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
Imagine! Even if it is a crime to imagine so

اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه
Even if you'd lay down your life on this

تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه س
Imagine a world where prison does not exist in reality

تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتش بس
Where all wars of the world are included in The Ceasefire Treaty

کسی آقای عالم نیست
A world where nobody is ‘The Boss' of the world

برابر با همن مردم
People are all equal

دیگه سهم هر انسانه
Then each person will have an equal share in

تن هر دونه گندم
Each single seed of wheat

بدون مرز و محدوده
No border, no boundaries

وطن یعنی همه دنیا
Motherland would mean the entire world

تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این رویا
Imagine you could be the interpretation of this dream

[ شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

گاهی اوقات بد جور یاد بچگی های خودم می افتم..از زمانی که فهمیدم کمی حس شعر و شاعری توی وجودم هست دنبال کتاب گشتم و مجله..راستش اون موقع زیاد توی جریان وبلاگ نویسی نبودم..اول بار شعرمو برای زنداداشم خوندم و اونم تشویقم کرد..اول یه کتاب گزینه اشعار قیصر امین پور برام خرید و بهم هدیه داد بعدش ویژه نامه دوچرخه رو بهم معرفی کرد..خیلی سعی کردم تا از روزنامه فروشی پیداش کنم و بلاخره منم عضوی شدم از خوانندگان نوجوان دوچرخه..وقتی راهنمایی بودم خیلی دنبال شعر بودم..همیشه شعر می نوشتم و واسه سروش نوجوان و نشریه دوچرخه می فرستادم..اولش که فقط اسمم توی لیست نامه های رسیده بود و این یعنی من هنوز توانایی اینو ندارم تا شعرم چاپ بشه..بعدش من تلاش کردم بهتر و بهتر بنویسم تا اینکه دیگه دستم روان شد و شعرام چاپ می شد..حس خوبی داشتم..اینکه یه نوجوان 13 ساله بتونه همچین کاری کنه همچین بد هم نبود..کارم شده بود درس خوندن و شعر گفتن و هر هفته پنج شنبه ها منتظر اومدن دوچرخه و ورق ورق زدن اون تا به اسمم برسم..نمی دونم اما حالا که فکر می کنم خیلی روم تاثیر مثبت گذاشت..انگار توی جریان نوشتن خیلی راحت شده بودم..تقریبا از همه هم سن و سالام کمی بالاتر بودم.نزدیک عید که میشد همیشه از طرف دوچرخه واسم کارت تبریک می اومد..خیلی ذوق می کردم..تا پیش دانشگاهی این روال هر هفته تکرار میشد ..وقتی توی این چند سال همیشه دیر می فهمیدم کی خبرنگار افتخاری می خوان لجم می گرفت که چرا من نتونستم مدارکم رو بفرستم..وقتی دیگه پیش دانشگاهی تموم شد و دانشجو شدم مثل بچه های خوب یه نامه واسه دوچرخه نوشتم و گفتم دیگه بزرگ شدم نمی خواد واسم نشریه بفرستین و کلی ازشون تشکر کردم..شاید از اون به بعد دیگه حتی یک بار هم نتوستم دوچرخه رو بخرم و بخونمش اما همیشه این خاطرش توی ذهنم که باهاش اوج گرفتم و درست زمانی که ولش کردم حتی حسم پرید و این واقعا دردناکه.شاید اگه هرگز با نشریه دوچرخه آشنا نمی شدم اینقدر رشد نمی کردم البته وبلاگ نوشتن هم خیلی تاثر گذار بود .کاش همیشه بچه می موندم..کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم ..دلم خیلی برای گذشته ها تنگ شده..حالا دیگه کارم گشتن توی نشریه های اینترنتیه..دنبال همشهری جوان می گردم و ....

اما دلم عجیب هوای اون موقع ها رو کرده!!

دوچرخه

پ.ن:این مطلب برای شرکت در مسابقه مجلات گروه همشهری نوشته شده و با خوندنش تما خاطرات قشنگ اون دوران مرور میشه..!!

[ چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

حس خوبی است ! دیدن و بودن تمام آنهایی که دوستشان داری . آنان که از

آغاز گرمای نفسهاشان تلخی هایت را زدود و بارها چیدن خوشه ی بشارت را با سر انگشتان مهربانشان نظاره کردی.

چه نعمتی است اینجا قدم زدن و سر مستانه از درد خویشتن رهایی یافتن و اندکی آسوده گشتن . اینجا می شود غبار را زدود . خاک عکسهای کهنه را تکاند . انار های سرخ را دانه کرد و گلپر پاشید . پرده ی خاطرات را تکانی داد و از پیله ی تنهایی بیرون خزید . می شود نگاه کرد و به شمار انگشتان دست نفس کشید بی درد ، بی بغض ، بی شک...

اینجا می شود خانه کرد . آذین بست و خوش پوشید . سیب سرخ آورد و کمی اشتیاق.

می شود گوش داد و صدای گام های مسافر را شنید

در بگشا

اینجا می شود میزبان شد عابران پر امید را..

 

همین ...

[ پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۸:٥۳ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

آواز باران تو را به فردا فرا می خواند
او خوب می داند تو نیز به فردا می نگری
آواز باران در گوشت زمزمه می کند که آرام و بی صدا از شب بگذری و به فردا برسی
او خوب می داند تو سکوت شب را نخواهی شکست تو به فردا می نگری
آواز باران تو را به بازی نور فراسوی ابرها می خواند
او زلال نگاهت را خوب می داند
آواز باران تو را به فردا و فرداهای بعد می خواند
او می داند که تو جز به فردا نمی نگری
پس با او بخوان
بخوان آواز باران را
آواز زندگی را
بخوان آواز بودن آواز زندگی راز جاودانگی
را
آواز باران را...

[ شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سطر سطر دفترم جای ردپای توست
صفحات اختصاصی
امکانات وب

فروش بک لینک