سطرهای سپید
سطرهای دفتر مرا مو به مو حساب کن
قالب وبلاگ

 

 

 

 

چقدر شیرینه وقتی فکر می کنی اونقدر بزرگ شدی که باید لباس عروس تن کنی و خانوم یه خونه باشی..چقدر حس قشنگیه که تازه عروس باشی و همه دوست داشته باشن...بزرگ شدن چندان بد هم نیست..مژه

 

سلام دوستای عزیزم

 

نمی دونم باید از چی و از کجا تعریف کنم..این مدت اونقدر واسه من تند و پر مشغله گذشت که فرصت هیچ کار دیگه ایی رو به من نداد..

یه هفته پیش عروسی کردمخجالت...راستش خیلی دلهره داشتم ..خونه روچیدیدم بعد اون هم دنبال وقت آرایشگاه و خرید و سفارش کارت عروسی و یه عالمه کاری که رو سر من و حمید رضا ریخته بود و خوشبختانه ما زوج کوچولو از پس همه چی خوب براومدیم و مراسم و همه چی خوب گذشتلبخند...اگه میگم زوج کوچولو چون من 21 سالمه و شوهرم22و به نظر خودم هنوزم بچه اییم!!چشمک

راستش دلم واسه خیلی چیزا تنگ شد..واسه جای خالی خیلی هایی که باید می بودن ونبودنناراحت..از همون ورودم به تالار بغض کردم اما سعی کردم آروم باشم..سخته دختر عروس بشه و پدرش نباشهگریه!!اما مادر و برادر و خواهرم اونقدر خوبن که جای خالی همه رو واسم پر کردندو خیلی دوسشون دارمقلب..چون الان ازشون دور شدم بیشتر دلم هواشونو می کنه

..راستش دلهره مگه ولم می کرد همش دوست داشتم مراسم زود تموم شه و خیالم راحت شه..

چند چیز جالب سوپرایزم کرد:

1:رقص حمیدرضا در صورتی که حتا یک بار هم توی زندگیش و حتا برای من نرقصیده بودو شب عروسی یکی می خواست که دومادو بگیره..همش می گفت پاشو برقصیم!از خود راضی

2:آموزش رقص کردی به مهمونای تهرونی مون که خیلی خوب بود و فکر کنم خوب یاد گرفتن و البته امیدوارم بهشون خوش گذشته باشه.خوشمزه

3:تیپ خوب و با کلاس زنداداشم که باعث شد همه فامیلای شوهر و فامیلای خودمون از طرز بستن شال سرش بپرسنماچ.

4:رقص داداش عزیزتر از جونم که هر چند کوتاه بود اما عزیزترین آدمی بود که باهاش رقصیدم!ماچ

5:اومدن یکی از فامیلای حمیدرضا و اینکه در گوشی بهم گفت تو از اون یکی عروس بهتری(منظورش عروس بزرگ بود یعنی جاری من) و من با کمال تعجب پرسیدم چرا؟و جواب داد که تو خیلی مهربون و خوش خنده ایی..اینم حرفیه!!متفکر

6:چون خونه من توی شهر خودمون نیست و یه جای دیگه ام آخرای مراسم عموم و دختراش موقع خداحافظی بغض کردن و گریشون گرفت!چشمک

راستش خیلی چیزای دیگه بود اما خوب نمی شه همشو نوشت...همیشه واسه عروسیم تصوراتی داشتم و شاید حتی مراسم نزدیک به تصوراتم نبود اما خیلی بهتر و قشنگ تر بود..اینو بگم حسابی همه رو خسته کردیم..تو کارت عروسی نوشتیم از ساعت30/18الی30/23اما تا 30/00هم طول کشید.عروسی هم شیرینه و هم تلخ البته برای عروس..دل کندن از خونواده واقعا سخته به خصوص اینکه خونت توی یه شهر دیگه باشه اونم واسه من که خیلی احساساتی ام...

زندگی مشترک هم قشنگه..صبح بیدار شدنا که صبونه آماده کنی و چشمات هنوز خواب آلود باشه..ناهارو شام پختن..تمیزی خونه و ....

زندگی رو دوست دارم با همه خوبی هاش،با همه بغض کردنام،بادلتنگی هام...فکر می کنم دارم دوران تازه ایی رو شروع می کنم..دوست دارم هم خانوم نمونه ایی باشم و هم عروس خوبی برای خانواده شوهرم...

زن بودن هم سخته و هم شیرین...لبخند

 

[ یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سطر سطر دفترم جای ردپای توست
صفحات اختصاصی
امکانات وب

فروش بک لینک