سطرهای سپید
سطرهای دفتر مرا مو به مو حساب کن
قالب وبلاگ

 

انگار هر سال که می گذره ماه رمضون غریب و غریب تر میشه...یادمه بچه که بودم با هزار شور و ذوق روزه می گرفتم و همه شهر و کوچه و خیابونم بوی ماه رمضون رو میداد اما الان هیچ چیزی رو حس نمی کنم..روزه میگیرم و سعی می کنم به خدا نزدکیتر بشم اما حس قبل افطار و صدای ربنا و افطارای دسته جمعی رو ندارم...دلم میگیره وقتی میبینم خدا چقدر فراموش شده...که مردم مسافرتاشونو گذاشتن برای این ماه و میگن الان شمال خلوته و مسافرت می چسبه..دوست دارم جواب بدم مسلمونی این نیست به خدا..

وقتی یاد بعضی حرکات و رفتارا می افتم دلم میگیره...

هر کسی بهم بر می خوره میگه روزه ایی؟منم میگم آره...میگه اووووه چه حوصله ایی داری دیوونه ای به خدا هلاک می شی! توی این هوای گرم روزه گرفتن که معنی نداره...منم در جوابشون میگم این فقط به خاطر وظیفه مسلمونیم نیست بلکه به خاطر اینه که  دلم دوست داره توی مهمونی خدا باشم..

 

روزه خوری علنی هم که دیگه عادی شده! طوری که اصلا یادم می گیره خودم هم روزه هستم! انگار مستحبه که جلوی آدم روزه دار آب سرد بخوری و یا به اون بستنی زهرآلود شیطانی، لیس بزنی!

نمی دونم چرا اینقدر حرص می خورم برای خیلی هایی که فقط دنبال بهانه هستند تا از روزه گرفتن خودشونو معاف کنن..فکر می کنن تشنه میشن و گرسنه .نمی دونن که باید جلوی رفتارا و حرفایی که می زنن باشن...روزه فقط گرسنگی و تشنگی نیست..

نمی دونم چرا وقتی با ضعف و گرسنگی شدید دارم دنبال خونه می گردم هر بار که وارد میشم خونه رو ببینم باید بوی غذا و عطر زعفرون خونه رو پر کرده باشه...

چرا وقتی سوار تاکسی میشم مردا با پررویی تمام سیگار می کشن و دودشو با افتخار به سمتت می فرستن..

منکر گرمای شدید این روزها نیستم. گاهی حس می کنم از آسمون آتیش می باره..گاهی از فرط بی حالی فقط ترجیح می دم بخوابم ولی خوشحالم که خدا خودش می دونه باهاش صادق و رو راستم مثل همیشه..

دلم گرفت !شایدم خودم مقصرم که نمی تونم با حرف زدن و گفتن عقایدم دیگران رو مشتاق به روزه گرفتن کنم..

 

خداوندا:

«خدایا! من که خودم بی لیاقتم و حتی ممکنه از همه ی این افراد هم پیش تو روسیاه تر باشم. اما به من نیرویی بده که اگر فردا به من فرزندی عطا کردی، ازش خوب نگهداری کنم و خوب تربیتش کنم. طوری که هیچ وقت باعث آزار تو و بندگانت نباشه.»
آمین یا رب العالمین

 

 

 

 

[ یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٢ ‎ق.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

 

گاهی سرم را بالا می گیرم تا آسمان مرا فراموش نکند

تا ابرها بدانندکه وقت باریدن است
تا پرنده ها ببینند همزاد اسیرشان را

ومی گریم تا زمین بداند که من از جنس ابرم نه خاک

 

 

 

[ یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سطر سطر دفترم جای ردپای توست
صفحات اختصاصی
امکانات وب

فروش بک لینک