سطرهای سپید
سطرهای دفتر مرا مو به مو حساب کن
قالب وبلاگ

قسمت اول:باورم نمیشه اینقدر دور بودم...دور دور ..از فضایی که تنهادلخوشی لحظه های تنهایی من بود...

 

قسمت دوم:خجالت می کشم از ننوشتن از نخواندن از نگفتن و ....

 

قسمت سوم:آروومم از تنهایی...از نوشتن لحظه های روزانه زندگیم در یک دفتر خاطرات قرمز رنگ...لحظه های غم و شادی..لحظه های دلخوشی های قشنگی که در انتظارش هستم..لحظه هایی که امیدوارشدم ،ناامید شدم،اشک ریختم،خندیدم،اعتماد کردم ،دوست داشتم،متنفر شدم و .....چقدر سبک شدم...

 

قسمت چهارم:زندگی بازی عجیبیه!!یه روز شادی و یه روز غمگین...یه روز از خدا تشکر می کنی که نعمت بودن در این زندگی رو بهت عطا کرد و یه روز در حسرت یک لحظه مرگ....

 

قسمت پنجم:خاطرات قدیمی و قشنگ گذشته توی ذهنم مرور میشه..دلم تنگه ...برای کوچه بن بستی که 21 سال زندگیم رو اونجا گذروندم و حالا فقط یادش مونده...مدام با خودم تکرار می کنم:

توی این کوچه به دنیا اومدیم

توی این کوچه داریم پامیگیریم

یه روزم مثل پدربزرگ باید

تو همین کوچه بن بست بمیریم...

 

 

قسمت ششم:انگار تمام زندگیم با هم قاطی شده ..انگار گذشته و آینده با هم یکی شده و انگار من مثل یک کلاف سردرگم وسط این کره خاکی مات و مبهوت موندم....یعنی چی؟

 

 

 

 

[ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

 

انگار هر سال که می گذره ماه رمضون غریب و غریب تر میشه...یادمه بچه که بودم با هزار شور و ذوق روزه می گرفتم و همه شهر و کوچه و خیابونم بوی ماه رمضون رو میداد اما الان هیچ چیزی رو حس نمی کنم..روزه میگیرم و سعی می کنم به خدا نزدکیتر بشم اما حس قبل افطار و صدای ربنا و افطارای دسته جمعی رو ندارم...دلم میگیره وقتی میبینم خدا چقدر فراموش شده...که مردم مسافرتاشونو گذاشتن برای این ماه و میگن الان شمال خلوته و مسافرت می چسبه..دوست دارم جواب بدم مسلمونی این نیست به خدا..

وقتی یاد بعضی حرکات و رفتارا می افتم دلم میگیره...

هر کسی بهم بر می خوره میگه روزه ایی؟منم میگم آره...میگه اووووه چه حوصله ایی داری دیوونه ای به خدا هلاک می شی! توی این هوای گرم روزه گرفتن که معنی نداره...منم در جوابشون میگم این فقط به خاطر وظیفه مسلمونیم نیست بلکه به خاطر اینه که  دلم دوست داره توی مهمونی خدا باشم..

 

روزه خوری علنی هم که دیگه عادی شده! طوری که اصلا یادم می گیره خودم هم روزه هستم! انگار مستحبه که جلوی آدم روزه دار آب سرد بخوری و یا به اون بستنی زهرآلود شیطانی، لیس بزنی!

نمی دونم چرا اینقدر حرص می خورم برای خیلی هایی که فقط دنبال بهانه هستند تا از روزه گرفتن خودشونو معاف کنن..فکر می کنن تشنه میشن و گرسنه .نمی دونن که باید جلوی رفتارا و حرفایی که می زنن باشن...روزه فقط گرسنگی و تشنگی نیست..

نمی دونم چرا وقتی با ضعف و گرسنگی شدید دارم دنبال خونه می گردم هر بار که وارد میشم خونه رو ببینم باید بوی غذا و عطر زعفرون خونه رو پر کرده باشه...

چرا وقتی سوار تاکسی میشم مردا با پررویی تمام سیگار می کشن و دودشو با افتخار به سمتت می فرستن..

منکر گرمای شدید این روزها نیستم. گاهی حس می کنم از آسمون آتیش می باره..گاهی از فرط بی حالی فقط ترجیح می دم بخوابم ولی خوشحالم که خدا خودش می دونه باهاش صادق و رو راستم مثل همیشه..

دلم گرفت !شایدم خودم مقصرم که نمی تونم با حرف زدن و گفتن عقایدم دیگران رو مشتاق به روزه گرفتن کنم..

 

خداوندا:

«خدایا! من که خودم بی لیاقتم و حتی ممکنه از همه ی این افراد هم پیش تو روسیاه تر باشم. اما به من نیرویی بده که اگر فردا به من فرزندی عطا کردی، ازش خوب نگهداری کنم و خوب تربیتش کنم. طوری که هیچ وقت باعث آزار تو و بندگانت نباشه.»
آمین یا رب العالمین

 

 

 

 

[ یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٢ ‎ق.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

 

گاهی سرم را بالا می گیرم تا آسمان مرا فراموش نکند

تا ابرها بدانندکه وقت باریدن است
تا پرنده ها ببینند همزاد اسیرشان را

ومی گریم تا زمین بداند که من از جنس ابرم نه خاک

 

 

 

[ یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

به چشمانت بسپار

                         که بماند

                                  برایم...           

            

                                          

 

[ سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٩ ‎ق.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]

دنیا چقدر رنگ عوض می کند...انگار هر روز نقاب تازه ایی به صورتش زده و به سراغمان میاد..گاهی با لبخند گاهی با عشق گاهی گریه...

نمی دانم شاید این منم که روزها را گم کرده ام..شاید این منم که نقاب ها را می بینم و شاید این آدمیان هستند که نمی خواهند خودشان باشند..دلم می گیرد دلم می سوزد برای آنهایی که خودشان نیستند آنهایی که خودشان را گم کرده اند..دل میگیرد برای خودم...

گاهی آنقدر شاد شادم که مدام می خندم و گاهی آنقدر غمگین که حتی توان دیدن کسی را ندارم..گاهی حسودم گاهی حساسم گاهی عشق می ورزم و گاهی تنفر ..چرا باید اینگونه باشد..گاهی حتا خدایم را فراموش می کنم و دلم را به این حرفای پوچ دیگران می سپارم..دلم می سوزد برای خودم..

خودی که شاید خیلی وقت است فراموش شده،گم شده و دیگر خودش نیست..

یاد گذشته ها که می افتم فقط بغض می کنم فقط حسرت می خورم وپشیمانی برای کارهایی که نکردم...

همسرم می گوید تو خوبی خوب خوب...مردم اینگونه نیستند سعی کن احساساتی نباشی،سعی کن مغرور باشی،جسور باشی،بی خیال باشی..اما من هربار می گویم باشد ولی نمی توانم...من یاد گرفته ام عشق بورزم؛یاد گرفتم مهربان باشم دربرابر نامهربانی دیگران،یاد گرفته ام به خاطر دیگران رنگ عوض نکنم..خدایا دنیا چقدر رنگ عوض می کند،مردم چقدر عوض می شوند و من چقدر افسوس می خورم..

حداقل خوب است که همسرم را دارم کسی که بی اندازه محبتش را برای احساساتم می گذارد و دلخوشی ام می دهد ..آرامم می کند در دنیایی که همه به داشته و نداشته های دیگران حسرت می خورند و ..

خدایا دنیا چقدر رنگ عوض می کند...

 

[ چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٠ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سطر سطر دفترم جای ردپای توست
صفحات اختصاصی
امکانات وب

فروش بک لینک