سطرهای سپید
سطرهای دفتر مرا مو به مو حساب کن
قالب وبلاگ

و آنگاه آفتابگرداني از گوشه ايي طلوع كرد و به ميان كارهاي ما سرك كشيد .و ما هيچ ندانستيم آمدنش از كدامين سو بود .مي ديديمش كه هر روز از سحرگاهان يك جا مي نشيند و بالا آمدن خورشيد را نظاره مي كند و تا شامگاهان همچنان روي بر او نگاه مي دارد و با او مي گردد .آنگاه تازه دانستيم كه چرا به او مي گويند «آفتابگردان». و از آنجايي كه خورشيد در اسطوره ها نماد حقيقت بود آفتابگردان را نكو داشتيم و خواستيم تا با ما بماند و نشان ما باشد نه به آن نشان كه خود را حقيقت بپنداريم و نه حتي به آن توهم كه روي خود را به سوي حقيقت بدانيم بلكه تنها به نشان آرزويي كه در سويداي قلبمان روئيد ن گرفته بود كه « اي كاش مي توانستيم آن گونه باشيم » و اگر غير از اين بود او هرگز نمي پزيرفت .    

                                        

                                  

[ یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٥ ] [ ٩:۳٥ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سطر سطر دفترم جای ردپای توست
صفحات اختصاصی
امکانات وب

فروش بک لینک