سطرهای سپید
سطرهای دفتر مرا مو به مو حساب کن
قالب وبلاگ

داستان در باره یک کوهنورد است که می خواست

از بلند ترین کوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی

ماجرا جویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار

کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود

شب بلندی های کوه را تماما" در بر گرفت

و مرد هیچ چیز را نمی دیدهمه چیز سیاه بود

اصلا" دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود

همانطور که از کوه بالا می رفت

چند قدم مانده به قله کوه. پایش لیز خورد ودرحالی که

به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد

در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در

مقابل چشمانش می دیدواحساس وحشتناک

مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه اورادرخودمی گرفت

همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم

همه رویدادهای خوب وبد زندگی به یادش می آمد.

اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است

ناگهان احساس کرد که

طناب به دور کمرش محکم شد

بدنش میان آسمان وزمین معلق بود وفقط طناب او را

نگاه داشته بود در این لحضه سکون برایش

چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد

« خدایا کمکم کن»

ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد

« از من چه می خواهی؟»

­­ای خدا نجاتم بده  -

واقعا" باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟--

البته که باور دارم -

اگر باور داری طنابی را که به کمرت--

بسته ای پاره کن

یک لحظه سکوت

ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد

گروه نجات می گویند که روزبعد یک کوهنورد

یخ زده مرده پیدا کردند

بدنش از یک طناب آویزان بود وبا

دست هایش محکم طناب را گرفته بود

در حالیکه  فقط یک متر از زمین فاصله داشت

وشما؟ چقدر به طناب تان وابسته اید؟

آیا حاضرید آنرا رها کنید؟

در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید

هرگز نباید بگوییداو شمارا فراموش کرده

یا تنها گذاشته است

«هرگز فکر نکنید که او مراقب شما نیست

 

 

[ شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦ ] [ ٩:٥٠ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سطر سطر دفترم جای ردپای توست
صفحات اختصاصی
امکانات وب

فروش بک لینک