سطرهای سپید
سطرهای دفتر مرا مو به مو حساب کن
قالب وبلاگ

اين روزا حال و هواي عجيبي دارم ....نمي دونم اما هميشه توي ماه آبان يه حس و حال ديگه دارم ....خيلي دوست داشتم مثل قديما دوباره شعر بنويسم اما مثل اينكه طبع شعريم نابود شده ...هر كاري مي كنم از اين حس و حال بيرون بيام نمي تونم...به ياد يكي از شعراي خودم افتادم  كه چند وقت پيش توي روز نامه همشهري چاپ شده بود ..:

 

 عزيز شعرهاي من به غربتم نگاه كن

 

و كوه غربت مرا به يك اشاره كاه كن

 

اگر در انتخاب شعر اشتباه كرده ام

 

به حرمت غزل قسم تو نيز اشتباه كن

 

تو از تبار نوبهار قلب هاي ساده ايي

 

براي اين شكسته دل تو فكر سر پناه كن

 

هميشگي ترين من!مرا نجات ده ز درد

 

وشانه هاي خويش را دوباره تكيه گاه كن

 

به حرمت دلت قسم اسير دست بودنم

 

عنايتي به حال اين اسير بي گناه كن

پائيز منو به ياد همه گذشته هام مي ندازه..منو به ياد خودم مي ندازه ...توي فصل پائيز من همش به خودم فكر مي كنم ..به كارايي كه انجام دادم ...شايد باورتون نشه اما تقريبا هر شب  من گريه مي كنم ...حتي بدون هيچ دليلي گريم مي گيره ..دوست داشتم كسي بود كه باهاش درد و دل كنم ..توي اين جور مواقع آبجي سمي سنگ تموم مي زاره و هميشه بهم اميد ميده و با حرفاش آرومم مي كنه ..با اينكه ازم من دو سال كوچيكتره اما حرفاش خيلي به دلم ميشينه ...انگيزه ايي كه برادرم بهم ميده ..مهربوني هاي مامانم ....خيلي برام با ارزشن ..خيلي ....اما الان هيچ چيزي سر حالم مي كنه به قول يكي از شعرهاي داداشم كه ميگه:

 

ديگر بهار هم سر حالم نمي كند

 

چيزي شبيه گريه زلالم نمي كند

 

پائيز زرد هم كه خجالت نمي كشد

 

رحمي به باغ روبه زوالم نمي كند

 

اه اي خدا مرا به كبوتر شدن چه كار

 

وقتي كه سنگ رحم به بالم نمي كند

 

مهبوت مانده ام كه چرا شبهاي شب

 

ديگر اسير خواب و خيالم نمي كند

 

اين اولين شب است كه بوي خيال تو

 

درگير فكرهاي محالم نمي كند

 

حالا كه روزگار قشنگ و مدرنتان

 

جز انفعال شامل حالم نمي كند

 

بايد به دستهاي مصلح نشان دهم

 

حتي سكوت آيينه لالم نمي كند

خيلي شعرهاي داداشمو دوست دارم ..لحظه شماري مي كنم كتابش كي چاپ بشه ..الانم همه شعراشو توي دفترم نوشتم ..داداشم خيلي واسه من زحمت كشيده ..خيلي در حقم خوبي كرده ..كسي كه هميشه با حرفاش آرومم كرده ..هميشه بهم اميد داده ....اما من هنوز نتونستم زحمتاشو جبران كنم...//اميدوارم اين تكميل ظرفيت رو قبول شم ...نمي دونم اگه قبول نشم چي ميشه ...خيلي دوست دارم قبول شم ..حتما واسم دعا كنيد ...ببخشيد كه پست اين دفعه من اين جوري بود ....اميدوارم پائيزي به قشنگي بهار داشته باشيد ....اين هفته يا هفته آينده داداشم به همراه زنداداش مهربونم ميان اينجا ..خيلي دلم واسشون تنگ شده ..از عيد نديدمشون ...حالا بايد خونه رو يه جورايي عوض كنيم ..يه خونه تكوني حسابي بكنيم ...بلاخره اونا بعد مدت ها ميان اينجا بايد حسابي بهشون خوش بگذره ..شايد موقع تولد منم اينجا باشن ...اميدوارم كه اينجا باشن كه امسالو با اونا جشن بگيريم...درس خوندن منم هنوز ادامه داره ..به قول فاطمه دوستم كه ميگه هنوز جو درس خوندن نگرفتيم..مي خونيم اما نه اونجوري كه مي خواستيم ...امروز رفتم خونه دوستم نسا .با هم ديگه برنامه ريختيم كه درس بخونيم ...از اون درسا ها ..مي خوام مثل خر خونابشم ..ولي خودم مي دونم كه نمي تونم ..برام دعا كنيد تكميل ظرفيت قبول شم ...خيلي به دعاهاتون احتياج دارم ...شاد باشيد مهربوناي من .

آموخته ام ... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست

آموخته ام ... که وقتی عاشقید، عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود
آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام ... که این عشق است که زخم ها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد
آموخته ام ... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم، اما می توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم
آموخته ام ... که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید
آموخته ام ... که بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است: وقتی که از شما خواسته می شود، و زمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد
آموخته ام ... که کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم.

 

 

********************

 

 

 

[ شنبه ٥ آبان ۱۳۸٦ ] [ ٩:٤٧ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سطر سطر دفترم جای ردپای توست
صفحات اختصاصی
امکانات وب

فروش بک لینک