سطرهای سپید
سطرهای دفتر مرا مو به مو حساب کن
قالب وبلاگ

من از اواخر آبان مي آيم .يك روزه مانده به آتش ،از پائيزي كه فقط سه رنگ براي نقاشي دارد :سرخ ،نارنجي،و زرد .

ميان بغض تولد لحظه هاي بي قراري ام هميشه كسي است براي آمدن كه هرگز نيامده است .و من به پائيز گفته ام كه اگر او بيايد حتما مداد رنگي هايم كه او كم دارد برايش خواهم آورد تا بهار ديگر دلش را نسوزاند با رنگ و من و پائيز ،نوزده پائيز است كه او را از پشت بيد مجنون هايي كه به باد باج نمي دهند صدا مي زنيم و او هنوز نه عشق آورده است ،نه مداد رنگي .و من نمي دانم چرا به پائيز قول داده ام كه او آن عصري مي آيد كه مداد ارغواني هم ساخته باشند براي نقاشي،كه پائيز سر باشد از بهار ،و او دلش به اين خوش است كه يك روز مدادي خواهد داشت از جنس سفر طلايي دردهاي برباد رفته اش.

من و پائيز مي دانيم كه او اهل اواسط بهار است و من يك روز كه در هيچ تقويمي نيست براي من رسيدن و براي او مداد رنگي خواهد آورد .آمدنش را با فانوس و دعا و سنگ فرش مرمري از عشق به انتظار مي نشينيم .از حالا تا بيايد من شاعري ميكنم و پائيز نقاشي.

دوستان هميشه و هنوز سلام

فردا يه روز به خصوص نيست فقط تولد منه ..امروز من بيشتر از هميشه به اين فكر كردم كه خدا چرا منو آفريده ...مطمئنم حتما يه هدف و حكمت مشخص داره كه من در طي زمان بهش پي مي برم .شايد منو آفريده كه بايد كار مهمي روي زمين انجام بدم و اين كارو فقط من مي تونم انجام بدم . چقدر بد است بزرگ مي شويم يعني قدمان،شناسنامه هايمان،كلاس درسي مان،اندازه لباس هايمان ،اما خودمان كاش همان اندازه صادق مي مانديم كه نمانديم .هر چه سايز ها بزرگتر شدند ما به قول زبان عاميانه آب رفتيم ،شايد هم عاميانه نباشد .يعني فرو رفتيم در آبي گل آلود و نه چندان زلال .

.بگذريم ...امروز يعني هيجدهم آبان ماه يه دختر به دنيا اومد كسي كه با اومدنش دل خيلي ها رو خوشحال كرد ..و حالا اون نوزاد كوچولو داره 19 ساله ميشه ...دلم ميگيره .من  تا حالا هيچ كاري تو زندگيم انجام ندادم ..هنوز هيچ توشه ايي براي آخرتم ندارم ...بايد يه كم بيشتر به خداي خودم فكر كنم ...هر چند هميشه نماز و روزه و خيلي چيزاي ديگه سر جاش بوده اما بعضي كارا رو بايد انجام مي دادم كه ندادم ..امروز فهميدم كه يك سال بزرگتر شدن چقدر دلگيره ..به ياد همه لحظه هاي سال پيش افتادم ...خيلي دلم گرفته ..اما خوشحالم كه توي همچين خونواده ايي به دنيا اومدم كه خيلي چيزا رو بهم ياد دادن ...هر وقت ناراحت بودم عصبانيت هاي منو تحمل كردن،هر وقت نا اميد بودم بهم اميد دادن ،هر وقت خسته و بي حوصله بودم بهم انگيزه دادن.خونوادم براي من اولين و بهترين نعمتي بوده كه خدا بهم داده .به وجود همشون افتخار ميكنم و ازشون تشكر ميكنم كه برام ارزش قائلن ،به فكرم هستن و همه تلاششون براي خوشبختي منه .توي اين هفته كه گذشت من خيلي چيزا رو فهميدم .داداشم اينا پنج شنبه صبح اين جا بودن و يكشنبه بعد از ظهر رفتن .بهشون مرخصي ندادن..اميدوارم بهشون خوش گذشته باشه .روز اول هم من براشون غذا درست كردم با سالاد و ماست و .....خيلي چيزاي ديگه ..آخه همه آشپزي منو دوست دارن ديگه.هر چند روزاي بعدم باز من غذا درست مي كردم ..مامان فقط يه بار غذا درست كرد ..نميدونم يا يه بار يا دوبار ..بيشتر نبود ديگه ..اينو قابل توجه كساني گفتم كه فكر مي كردن من غذا بلد نيستم يا تخم مرغ سوخته درست مي كنم ..باور ندارين بياين از كسايي بپرسين كه غذاي منو خوردن ..خوب بگذريم . ...حرف هاي برادرم خيلي روي من تاثير گذاشت ..راهنمائيم كرد....خيلي درگير مسئله كنكور و درس و ..بودم كه خوشبختانه همه چي بر طرف شد ...الان شارژ شارژم ..فهميدم كه لياقت من از اين چيزايي كه خواستم بالاتره ..فهميدم من كه اين همه درس خوندم نبايد به يه رشته نه چندان خوب قانع بشم .با حرفاي ساناز جونم فهميدم كه نبايد به شهرهايي جز تهران و چند جاي ديگه فكر كنم ..بايد توي جايي درس بخونم كه از هر نظر نمونه باشه و فرهنگ اونجا از فرهنگ شهرم بالاتر باشه اما پائين تر نباشه ...خلاصه مي خوام درس بخونم ،مي خوام اين 8 ماه باقيمونده رو فقط صرف درس كنم ..حتي نه مهموني برم نه خيلي بازيگوشي هاي ديگه كنم ..فقط هفته ايي  يكي دو ساعت ميام اينترنت كه هم وبلاگمو آپ كنم هم به شما دوستاي عزيزم سر بزنم و اينجا رو هم تعطيل نكنم ..دلم نمياد بازم از اينجا دور شم چون اينجوري بازم احساس دلتنگي مي كنم ...مثل هميشه مي دونم كه منو دعا مي كنيد ...امروز هم اومدم كه روز تولدمو توي يه جاي آروم با دوستام جشن بگيرم و خوش بگذرونم ديگه ......قبلا توي وبلاگ عطيه عزيز خوندم كه نوشته بود:«روز تولد انسان در هيچ تقويمي يافت نمي شود فقط در قلب آنهايي است كه ما را دوست دارند ...»..اين جمله رو حفظ كردم تا يه همچين روزي تو وبلاگم بنويسمش ...مي خوام اول قشنگ ترين متن و نوشته ايي كه سال پيش دوستم فاطمه توي كارت پستال واسم نوشته بود براتون بنويسم :

روز تولد تو روز تولد عشق ،روز تولد اميد است ،روزي كه خدا عزيز ترين و مهربانترين دختر دنيا را آفريد .دختري كه عشق را در نگاهش و كلامش يافتم .مي خواستم بگويم روز تولد تو روزي مقدس براي قلب عاشق است .

لبخند زدي و اسمان آبي شد

شب هاي قشنگ مهر مهتابي شد

پروانه پس از تولد زيبايت

تا آخر عمر غرق بي تابي  شد

اصلا دوست ندارم فكر كنيد چقدر خودم دوست دارم كه اينجوري نوشتم و اينقدر خودمو تحويل مي گيرم ..حتي اگه اينجوري باشه ما بايد خودمونو دوست داشته باشيم تا ديگران رو هم دوست داشته باشيم .اما سال دوم دبيرستان كه بوديم سر زنگ ادبيات،دبيرمون خانم خليل پور شنيده بود كه من شعر مي گم ..دوست داشت شعراي منو گوش كنه ..مي گفت شما رشتتون رياضيه با شعر و وزنو اين جور چيزا سرو كاري ندارين واسه همين حتما اگه شعر هم ميگي لابد پر اشكاله و اين جور حرفا ..منم به رگ غيرتم بر خورد ..من از دوم راهنمايي شعر مي گفتم ..اول دبيرستانم اين كتاب عروض قافيه رشته انساني كه مال پيش دانشگاهي شونه گرفتم خوندم و تا حدي هم خيلي چيزاشو فهميدم و ياد گرفتم هر چند الان هيچي تو ذهنم نمونده .خوب داشتم مي گفتم منم گفتم خانوم مي خواي واست شعر بخونم حال كني ،جواب داد :بخون ..منم شروع كردم :

تو از سخاوت روياي باغ مي آيي

تو از شهامت اين عشق داغ مي آيي

تو چون طراوت پاك بنفشه زاراني

كه در نهايت ديدار باغ مي آيي

غروب 18 ابان قشنگ خواهد بود

همان زمان كه تو با چلچراغ مي آيي

و من هميشه كنارت نشسته ام آري

همان زمان كه به ديدار باغ مي آيي

نگاه منتظرت را فداي من كردي

تو آخر غم و درد و فراغ مي آيي

بعد ديگه از هر طرف سوال پيچ شدم ..18 آبان چي شده ،18 آبان چه خبره ؟و....منم گفتم لطفا آروم، الان توضيح ميدم ...بعد گفتم كه آره اين روز تاريخ تولد خودمه و توي شعرم استفاده كردم .بعد معلم واسه اينكه ضايم كنه گفت :پس اينقدر خودتو دوست داري . باريك الله ،برو واسه خودت كارت پستال بخر پست كن ،كادو بخر واسه خودت و ...منم كم نياوردم گفتم خانوم اگه راست ميگي شما خودت دبير ادبياتي چند سالم هست كه خدمت ميكني بيا يه شعر بگو تاريخ تولدت توش باشه و ديگه ساكت شد و چيزي نگفت .در هر حال دهنشو سرويس كردم ...حالا اين خاطره توي ذهنم مونده .. هر چند بنده خدا راست مي گفت شعراي من خيلي مشكل داشت كه الان فهميدم .حالا دوست دارم همه شعرايي كه در مورد تولد و اين جور چيزاس بنويسم اما ديگه خيلي طولاني ميشه .               

...ببخشيد اگر پست اين دفعه طولاني شد ....از اين پس من پنج شنبه و جمعه ها ميام آپ مي كنم و به وبلاگاتون سر مي زنم ...اين جا رو فراموش نكنيد ...خيلي خوشحالم كه دوستاي خوبي مثل شما دارم كه هميشه با حرفاتون آرومم مي كنيد ...بايد سپاس گزار خداي خودم باشم ...مي خوام بگم تولدم مبارك باشه و اميدوارم سال خوبي برام باشه و به موفقيت هاي بيشتري برسم .

پ.ن1:ساينا خانوم عزيزم ببين شعرام چه مشكلي داره ..اين جوري هم درست تقويت ميشه هم من مي فهمم مشكل شعرام كجاست ..البته بعدا به شعر گفتن ادامه ميدم ..يادت باشه درسمونو بخونيم چون لياقتمون بيشتر از اين چيزاست كه فكر مي كنيم ...فقط واسه تهران بخونم .كه با هم بريم تهرون و با هم بچرخيم و خوش باشيم ..من فكر مي كنم حتما اگه بخونيم همچين اتفاقي ميفته ..درسمونو خوب بخونيم .دوستت دارم

پ.ن2:ساناز (آبجي مهربونم) بابت همه حرفايي كه بهم زدي و منوبا واقعيت ها آشنا كردي ازت ممنونم  ..اون شب كه زنگ زدي خيلي به حرفات فكر كردم ...فقط مي تون بگم واقعا از ته دلم دوستت دارم و ممنونم كه از تجربياتت بهم گفتي .فقط درس مي خونم به عشق تهران.تو هم بايد بخوني كه ايشالا پزشكي تهران قبول بشي با هم باشيم و من هميشه از راهنمائي هات استفاده كنم. .دوستت دارم.

 

 اینم عکس بچگی های منه :

 

[ پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦ ] [ ۸:٠٧ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سطر سطر دفترم جای ردپای توست
صفحات اختصاصی
امکانات وب

فروش بک لینک