سطرهای سپید
سطرهای دفتر مرا مو به مو حساب کن
قالب وبلاگ

این چند روزه اتفاقات زیادی نیفتاده...چشمامو می بندم ..مرور می کنم...درست مثل یک دوربین دقیق مرور میشه ...کلاس اول ابتدایی..یه دختر کوچیک با یه مانتوی قهوه ایی و یک مقنعه سفید،شیرینی اولین روز درس.مهربونی های خانوم رحیمی که هنوزم که از اون سال ها می گذره یک بار دیگه ندیدمش..پیدا کردن دوستای جدید و حس حسادت همکلاسی ها به اینکه چرا من درخت فصل زمستان را قشنگ تر نقاشی می کنم و همیشه روی درختم یه لانه هست!!!

 

 

سال دوم ابتدایی: دخترک کمی بزرگ تر شده..حالا دیگر می تواند نماز می خواند با اینکه هنوز به سن تکلیف نرسیده!!نفر اول نماز خونه که همیشه واسه معلمش جا می گرفت که کنار اون نماز بخونه!!.خانوم احمدی هم میدونه همیشه باید کنار اون نماز بخونه..دوستای زیادی دارم که همشونو دوست دارم ..با هم میریم خونه..با هم میایم مدرسه ..با هم روزه کله گنجشکی میگیریم ..با هم نماز می خونیم..با هم بازی می کنیم!

 

 

 

 

سال سوم ابتدایی: حالا دیگه جشن عبادت گرفتتم ..دکلمه مراسم جشن عبادت رو من می خونم..با یه چادر سفید رنگی که دورش پر شده از شکوفه های بهاری.خانوم فتحی منو بر خلاف میلم که دوست دارم توی گروه تاتر باشم  می اندازه تو گروه سرود و خوندن دکلمه.گرفتن هدیه از مدرسه ،گرفتن کادو ازخونواده ،حالا دیگه می تونم خودم نمازمو کامل بخونم و به خدا نزدیکتر شدم.حالا اگه زیادی با حجاب باشم کسی نیست که بگه هنوز بچه ایی این حجابت برای چیه؟؟.

 

 

 

 

کلاس چهارم :حالا کمی شیطون تر شدم...تکالیف درس فارسی رو ننوشتم..سر زنگ قرآن شروع می کنم به نوشتن تمرین های فارسی..اما خانوم حمزه ایی میاد و می خواد از کلاس بیرونم کنه!!!با هزار خواهش بیرون نمی رم..ازاون زمان همیشه از اون معلم بدم میومد هر چند توی دوران پیش دانشگاهی هم دبیر قرآن بود..اما خوشبختانه درس قرآن غیر حضوری بود...پیش ناظم و مدیرو معلم خودمون یعنی خانوم بختیاری دختر خوبیم و قبولم دارن.

 

 

..کلاس پنجم :حالا دیگه توی یک مدرسه دیگه هستم.دوتا کلاس پنجم هست..معلم دوتا کلاس برای اینکه من شاگردشون بشم جرو بحث می کنن ..شاید تا حالا شاگرد زرنگی نداشتن که این جوری میکنن .بلاخره قرعه میندازن..من باید سر کلاس خانوم ویسی باشم.یه دوست تازه پیدا می کنم اسمش شیما ..خیلی با هم صمیمی می شیم..شاگرد اول کلاسم..همچنان فعال و زرنگ.همیشه مجری برنامه های مدرسه حافظ جز سی ام قرآن و گرفتن لوح تقدیر از مدیر مدرسه..بلاخره مدرسه تموم میشه .با شیما قرار می زاریم که بریم خونه معلممونو واسش هدیه ببریم..شیما ترجیح میده شیرینی بیاره اما من از هنر خودم استفاده می کنم و واسه معلمم گل درست میکنم از این گل مشمایی ها..معلممون هم کلی خوشحال میشه..

 

 

..حالا اول راهنمائی :درسا سخت تر شده...اما من همچنان می خونم..ترم اول با معدل 53/19 قبول میشم..عکسمو به عنوان شاگرد نمونه می زنن تو بردسالن..رابطه خوبی با دبیر علوم تجربی داشتم.اونقدر صمیمی که بچه ها شایعه کردن خانوم خسروی(دبیر علوم)دختر دایی منه!!با اینکه من اصلا دایی نداشتم..

 

سال دوم راهنمایی:دوست دارم شعر بگم ...شعر می خونم..درس ادبیات رو دوست  دارم.دبیر ادبیاتم یعنی خانوم عظیمی رو بیشتر از همه معلما دوست دارم..یه تلنگر کوتاه و گفتن یه شعر نه چندان جالب اما خوب.توی مسابقاتی که خانوم عظیمی ترتیب میده اول میشم از داداشم و زنداداشم کتاب قیصر امین پور رو هدیه می گیرم..چه حس زیبایی .تو مسابقات مدرسه و  شهرستان اول میشم..علاوه بر اون تو کارای تاتر و سرود هم مقام میارم.

 

سال سوم میشم با اینکه هنوز همه کاره مدرسه منم...منو فاطمه دوستای صمیمی و حالا از اول ابتدایی هم همچنان هم کلاس و دوست.برای مسابقه تاتر من نقش اول و فاطمه نقش دوم رو بازی می کنه.دوتایی مون ریاضی رو دوست داریم.اما تصمیم می گیریم که به رشته تجربی بریم چون پزشکی رو دوست داریم..امتحانات نهایی هم تموم میشه و با معدل خوب قبول میشم...

 

وارد اول دبیرستان که شدم هم شیطون تر شدم  هم تنبل تر..منو فاطمه دیگه توی یه کلاس نیستیم ...حالا دوتامون زنگ تفریح زار زار گریه می کنیم که شاید ناظم مدرسه دلش بسوزه و ما دوباره توی یه کلاس بیفتیم اما بی فایده!!!درس فیزیکم خوب نیست ..خیلی شاکیم..همیشه تو خونه گریه می کنم اما بلاخره تصمیممو می گیرم ..شروع می کنم به خوندن و خوشبختانه جز شاگرد زرنگای کلاس در درس فیزیک میشم..و حسابی خوشحال از این بابت که معلم فیزیک خوش تیپمون که همیشه دوسش داشتم (خانوم بهنامجو)حالا منو به چشم یه دختر زرنگ میبینه..برای انتخاب رشته دبیرمون پیشنهاد می کنه برم ریاضی..حالا دیگه خودم ریاضی رو هم بیشتر از تجربی دوست دارم.. توی الویت های انتخاب رشته اول انسانی و بعد اون ریاضی و الویت سوم هم تجربی..تصمیممو میگیرم میرم ریاضی چون این رشته رو دوست دارم...این دوران توی اداره سازمان دانش آموزی هم عضوم و جز خبرنگارای نمونه..مطالبم توی نشریه سازمان دانش آموزی چاپ میشه و معلم ها بیشتر قبولم دارن...

 

سال دوم که میشم  مدرسه عوض میشه از همه دوستام جدا میشم ..اما دوستای خوبی پیدا می کنم مثل نسا.تقریبا تنبل میشم اما نمی زارم تجدید بیارم با اینکه ترم اول درس ریاضی رو بد دادم و تا مرز تجدید هم میرم  هر چند متاسفانه دبیرمون بد بود چون همه بچه ها امتحانو بد داده بودیم..درس فیزیکمم که خیلی بد میشه اما بازم با یه معدل نه چندان خوب قبول میشم..حالا دیگه دختریم که وبلاگ هم دارم و از این نظر از بعضی دوستام بالاترم و همه بهم میگن خوش به حالت!!حالا دیگه عضو رسمی گروه سرود خبرنگاران پانا هستم..گروهی که توی تمام مراسم اینجا ازشون دعوت میشه و تقریبا یه گروه فعال از دانش آموزای سازمان دانش آموزی..

سال سوم فاطمه و خونوادش از اینجا میرن و من صمیمی ترین دوست قبل از دوران ابتدایی و بعد دبیرستانمو از دست میدم..هر چند باهاش تلفنی رابطه دارم و الانم اس ام اسی.. وبلاگو کنار می زارم و درس می خونم و قبول میشم ..

 

کلی تصمیم میگیرم که پیش دانشگاهی همه تنبل بازیمو جبران کنم ..اما خوب دیگه همش در حد حرفه ..هر چند پیش دانشگاهی از سال دوم و سوم بهترتر بودم و شیطون کلاس هم بودم...درس گسسته رو واسه ترم دوم گذاشتن اصلا هیچی نخوندم ..از گسسته بدم میاد ..مثل سال اول دبیرستان کاری که توی درس فیزیک کردم واسه گسسته هم می کنم و خوشبختانه یه روز سر کلاس معلم مردمون یه سوال گسسته در مورد احتمال می پرسه..هیچ کس نمی تونه جواب بده و اصلا هیچ کسی فکر نمی کرد من بتونم جواب بدم در کمال ناباوری همه کامل به سوال جواب دادم و از این نظر معلم قرار شد 2 نمره بهم بده که بچه ها از روی حسادت نزاشتن و فقط یه نمره گرفتم..واسه امتحانم از 15 نمره من 11 گرفتم که از خوشحالی داشتم شاخ در میاوردم...

 

گذشت

.

.

.

.

.

.

.

همه دوران مدرسه با تمام خاطراش..با همه شیطونی ها..با همه شادی و گریه کردنمو..حالا هم کدوم از بچه ها یه جایی هستن..بعضی ها دانشگاه..بعضی ها خونه شوهر ..بعضی ها خونشون رفته و بعضی ها هم مثل نسا و فاطمه همچنان دوست!!!هر چند خدایی نسا بیشتر از فاطمه کنارمه و با هم هستیم!!حالا هم مثل بزرگا شدم..شیطونی کردنام کم شده...جدی تر شدم.احساس می کنم بزرگتر شدم،فکر کنم وقت تازه شدنه..باید پوست بندازم ..احساس می کنم که دیگه باید یه لباس دیگه بپوشم ،یه جور دیگه فکر کنم،یه جور دیگه زندگی کردن رو ادامه بدم..حالا خالیم ..از همه باید ها و نباید ها خالیم ..احساس سبکی می کنم!!همه گذشته ها تجربه هایی رو واسم گذاشته که ارزشمنده..با همه خاطرات گذشته زندگی کردم،خندیدم،گریه کردم،درس گرفتم..با همه تلاش هایی که تو گذشته کردم موفق شدم ..حس خاص دیگه ایی ندارم....حالا دیگه دوستای وبلاگی هم هستن ..هر چند شاید نشه با دوستایی که سال ها باهاشون بودم مقایسه کرد اما حداقل همیشه هستن...دلم واسه همه بچه بازی هام تنگ شده،انگار همه چی محو شده..می خوام از گذشته ها رد شم..دیگه گنجایش تحمل گذشته رو ندارم...دلم واسه همه چی تنگ شده!!!!

.

.

.

.

.

.

.

 

پ.ن: کسی می داند از وقتی که دلتنگی هایمان را به گوش قاصدک نجوا می کنیم، چقدر زمان باید تا به جواب برسیم؟ 

 

[ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧ ] [ ٤:٠۳ ‎ب.ظ ] [ رژانو صفریان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سطر سطر دفترم جای ردپای توست
صفحات اختصاصی
امکانات وب

فروش بک لینک