فرشته ها به تماشای چشمت آمده اند

چه سخت می رود این روزهای تکراری
برای پلک زدن هم نداری اصراری
نفس نفس زدنت، قطره های اشک سرُم
چه رنج بیشتر از این که باز بشماری
خدا نکرده دمت گر به بازدم نرسد؟!!!
مبادا اینکه شود اشکهای من جاری
طلوع چشم تو قبل از طلوع خورشید است
به آسمان خبر از صبح تازه می آری
غروب می شود و با دو چشم روشن خود
به روی پیرهن شب ستاره می کاری
دو تا بلوز هنرمندی خداوند است
 درنگ چشم تو ما بین خواب و بیداری
فرشته ها به تماشای چشمت آمده اند
اگر اجازه دهی و اگر که بگذاری
سرک کشند آنی زپشت پرده ی ابر
که چشماشان روشن شود به دیداری !
نه پلک می زنی و ... خیره مانده چشمانت
از آسمان نفس چشم بر نمی داری
گمان کنم که دو چشمت نماز می خوانند
و اقتدار به تو کردند جهان بسیاری
ز دوستان شهیدت که خوب می دانند
تو در بهشت قدیمی ترین سپیداری
 چه می شود که مرا بی خیال برگشتن
به آسمان، به افق های دور بسپاری

 

منیره درخشنده 

 

 

 

 

 

/ 23 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهام (به یاد پریسا)

وبلاگ زنانه با مطلب زیر به روز شد: قصه گفتن برای تکامل مغز نوزاد لازم است. برای مشاهده مطلب بر روی پیوند زیر کلیک کنید: http://zanaane.persianblog.ir/post/24

پروانه

سلام عزیزم.. وب زیبایی داری.. به منم سری بزن...[گل][ماچ]

آزاده

ببخشید که خیلی وقته بهت سر نزدم. قالب وبلاگت خیلی قشنگه .[گل]

سید مهدی موسوی

سلام «پرنده کوچولو؛ نه پرنده بود! نه کوچولو!» منتشر شد... انتشارات «سخن گستر» (بخش «این روشنای نزدیک») با این کتاب و چندین کتاب از مجموعه های غزل پست مدرن در نمایشگاه کتاب امسال منتظر شماست... ... به روزم با چند عکس و یک عالمه تکه شعر با خبرهایی خوب از نمایشگاه کتاب و معرفی دهها کتاب با چند حکایت و ماجرای بامزه و... به روزم و مثل همیشه منتظر شما ... به امید دیدار

سید مهدی موسوی

سلام «پرنده کوچولو؛ نه پرنده بود! نه کوچولو!» منتشر شد... انتشارات «سخن گستر» (بخش «این روشنای نزدیک») با این کتاب و چندین کتاب از مجموعه های غزل پست مدرن در نمایشگاه کتاب امسال منتظر شماست... ... به روزم با چند عکس و یک عالمه تکه شعر با خبرهایی خوب از نمایشگاه کتاب و معرفی دهها کتاب با چند حکایت و ماجرای بامزه و... به روزم و مثل همیشه منتظر شما ... به امید دیدار

لیلا کردبچه

. . صدایم را از پرنده های مرده پس بگیر . . . . . . . . . . . . . . منتشر شد . .

شعیب صفری

[گل] دو سطر دلتنگی و کمی خستگی... حاصل این سالهای بی ثمر بود...

شعیب صفری

چی دارم می گم؟ نمی دونم![ناراحت] مثل همیشه وقتی به اینجا می رسم... احتیاج به ریست دارم...!!! بای[گل]