/ 2 نظر / 14 بازدید
جاهد

آن روزها٬ روزهای چند نخ سيگار بود... چند کتاب هنـــدســــــــــه... و يک مُشت دغدغه... تا کسی پيدا شد٬ با چند تار موی رها بر پيشانی٬ پا به پا آمد و همسفری کرد؛ که سفر٬ وسوسه‌ای جادوگر است!... اما امروز٬ در اين زندگي‌ام در قرن بيست‌و‌يکم٬ در نقطه‌ای که ايستاده‌ام٬ پايم را بيشتر از گليم توانايي‌هايم دراز نخواهم کرد و دلم را به فردای خواسته‌هايم در خارج از دايره‌ی محاطی عشـــــــق٬ خوش مي‌کنم!

پاييز طلايی

سلام چند وقتی بود ازت خبری نبود کجا بودی؟ ولی الان خوشحالم که برگشتی